facebook pixel
شرح مجموعه:
اسم این پادکست «قضیه ساندویچ» است اما نه ربطی به نحوه‌ی درست‌ کردن ساندویچ داره و نه ربطی به قضایای ریاضی. قضیه‌ی هر ساندویچ با کاغذی کامل می‌شه که ساندویچ فروش، موقع سرو ساندویچ، با مهارتی خیره‌کننده دورش می‌پیچه. گرهی به شکل پاپیون، زیر ساندویچ، که برای ساندویچ به معنای تنگناست و تنگنا قصه‌ی زندگی خیلی از ما آدم‌هاست. این پادکست روایت ستاره و هامان است که در دانشگاه با هم آشنا شدند و می‌خواستند بعد از ازدواج در ایران برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروند امّا چالش‌هایی برای‌شان به وجود آمد.
قضیه ساندویچ

قسمت هشتم

امیدوار بودم که ترافیک اتوبان مدام سنگین تر بشه تا من فرصت داشته باشم خودم رو برای دیدن هامان ، آماده کنم. دوباره اس ام اسش رُ‌ خوندم: "دم خوابگاه منتظرتم. کی می رسید؟"
بعد از اینکه هفته ی پیش رو در رو انگار با همدیگه اتمام حجت کردیم و من برگشتم توی خوابگاه،‌ فقط یکبار همدیگر رُ‌ دیده بودیم. هامان به خاطر اینکه رکورد سه ماه دیدارامون نشکنه ، وقتی من رفتم دیدن خونواده‌ام، پا شد آمد شمال، ولی  چقدر ساده، پنج روز بود که هم رُ‌ نمی دیدیم.
بیست و پنج آذر بود جلسه آخر حل تمرین تحلیل- سر کلاس نرفتم. زنگ قبلش معادلات داشتیم و زنگ بعدش ادبیات. توی حیاط منتظر بودم، ولی یه نیرویی من رُ‌ به سمت کلاس می کشید. دلم می خواست بدونم هامان متوجه نبودنم می شه یا نه ؟‌ مرتضی از راه رسید. حضورش از این بابت خوب بود که می تونستم چند دقیقه ای ماجرا رُ‌ فراموش کنم.داشت واسم تعریف می کرد در مورد اینکه چقدر روز دانشجوی امسال خوب برگزار شده بود. . رفت سمت سالن کلاس ها و دقیقاً جهت راهروی  کلاس ما. نگران بودم که با هامان رو در رو بشم. آخرای وقت کلاس بود.
رسیده بودیم توی راهرو. کلاس استاتیک ته راه رو بود. درِ کلاس باز بود و هامان پای تخته داشت مساله حل می کرد.. حرف های مرتضی رو می شنیدم ولی حواسم به کلاس بود. دیدم حل تمرین که تمام شد چند تا از بچه ها رفتن پای میز هامان برای رفع اشکال . حضور دخترهای کلاس اطراف هامان اذیتم می کرد. وقتی دیدم هامان مثل همیشه به اطراف بی تفاوته، یک کم آرومتر شدم. سعی کردم حواسم رُ‌ رو حرفهای مرتضی متمرکز کنم. از دیدن مرتضی حس امنیت میگرفتم. اگر توی این وضعیت هامان من رُ‌ می دید،‌ مشکلی نداشتم. بچه ها از کلاس دونه دونه اومدند بیرون. آرزو جلوتر از همه بود. به بهانه ی اینکه با آرزو کار دارم، از مرتضی خداحافظی کردم. می خواستم بی اعتنا به هامان برم سمت آرزو، ولی نمی دونم چی شد که روم رُ‌ برگردوندم و با هم چشم توُ‌ چشم شدیم. منتهی چشمام هامون رُ‌ زود از هم دزدیدیم. انگار که اصلا چیزی ندیدم. آرزو رُ‌ صدا کردم و سعی کردم خیلی سریع به سمت انتهای راهرو بریم. آرزو هم بهانه بود.  ازش خداحافظی کردم و از ساختمون دانشکده آمدم بیرون. سریع به سمت خیابون پشت دانشکده رفتم،‌ که توو دید نباشه،‌ دوست نداشتم با هامان رو به رو شم.
مشغول قدم زدن شدم. شاید هم باید به حضور دخترهای دیگه دور و بر هامان عادت می کردم. هر قدر بیشتر سعی می کردم که به این صحنه فکر نکنم،‌ بیشتر میامدتو ذهنم. صدای هامان رُ‌ شنیدم. اینقدر توُ‌ فکر و خیالات بودم که فکر کردم، توهم زدم. دوباره صداش رُ‌ شنیدم. روم رُ‌ برگردوندم. خودش بود. بهم گفت:"صبر کن ستاره، باید با هم حرف بزنیم. "
به راهم ادامه دادم. گفتم: "یعنی فکرهاتو کردی؟" گفت: "آره!" گفتم: "حتما به نتیجه ی جدیدی رسیدی که می خوای صحبت کنیم!" هامان گفت: "آره!"
ایستادم. توُ‌ چشاش نگاه کردم. گفت: "به این نتیجه رسیدم که با دینت مشکلی ندارم." یکدفعه دلم سبک شد. . برام مهم نبود که چطور به این نتیجه رسیده بود، یا اینکه چند روز طول کشیده بود، این برام مهم بود که مورد پذیرش قرار گرفته بودم. دوست داشتم ادامه اش رو بشنوم.
گفت: "دیدم درست می گی. من با افکارت مشکل ندارم. عقایدی هم که در طی این مدت ازت شنیدم، به باورهای من نزدیکن. حالا هر اسمی که می خوای روش بذاری، بذار! اتفاقا من با این اسم ها مشکل دارم. چرا باید این اسم ها باعث بشن که ما نتونیم درست زندگی کنیم؟ ببین ستاره! من دارم شبانه روز تلاش میکنم که بتونم بورس ایتالیا رُ‌ بگیریم. من همیشه آرزوم بوده که توی دانشگاه پلی تکنیک رم درس بخونم. الان خیلی به هدفم نزدیکم . می دونی من اگه بتونم از دانشگاه بورسیه بگیرم،‌ یه مراجعی از اینجا حتی مدل زندگیمو توی دانشگاه رم زیر ذره بین می‌ذارن و اگه خوششون نیاد بورسیه رو قطع می‌کنن. ،‌ تازه من باید برگردم ایران و دوباره توی دانشگاه خودمون تدریس کنم. اگه متوجه بشن که من با یه بهایی ازدواج کردم، مسلما جای من رو می‌دن به یک کس دیگه که واجد شرایطه. . عملا با ازدواج با تو من باید فاتحهء زندگی علمی ام رو بخونم ! تو برام خیلی با ارزشی ،‌ عقیده ات هم برام محترمه! اما این عقاید باید به ما کمک کنن که بتونیم بهتر زندگی کنیم، نه اینکه سد راه رشدمون بشن . اصلا مگه ادیان چه گلی به سر تاریخ زدن که ما بخوایم  با تعصب بگیم پیروشون هستیم؟‌ مهم افکار من و تو هست که به هم نزدیکن. من حتی به این فکر کردم که با مساله حق تحصیل تو و محرومیتت ، بتونیم اونور راهی برای خودمون باز کنیم، ولی می دونم برای خانواده ام توی ایران مشکل به وجود میارن. سالهاست یک عده از تندروها دنبال این هستند که یه پاپوشی برای بابام درست کنند. می دونم این مساله رُ‌ پیراهن عثمان می کنن. این یعنی پایان زندگی سیاسی بابام، اونم توی چهل و نه سالگیش! اما یه لحظه خودت رُ‌ بذار جای من! بعد می فهمی که چرا ناراحتم! اینکه چرا انتظار داشتم باید از اولش بهم می گفتی! ما توی یه جامعه معمولی زندگی نمی کنیم. درسته ؟ برای همین هم باید به من می گفتی!"
چند لحظه به هم خیره موندیم. . دیگه نایی برام نمونده بود. دوباره برگشته بودیم خونه ی اول. . هامان ادامه داد: "اما مطمئنم که اینجا نباید پایان رابطه ی ما باشه. من اگه از مهندسی یک چیز یاد گرفته باشم، اونم توانایی حل مساله است. قضیه سیاه و سفید نیست، اما ما باید برای اینکه بفهمیم چه رنگیه، تلاش کنیم. باید با دقت ببینیم! باید زاویه ای رو کشف کنیم که تا حالا بهش دقت نکرده بودیم. من ایمان دارم که این اتفاقا ما رُ‌ به یه مرحله تازه می رسونه. جایی که هم مشکل تحصیل من حل بشه،‌ هم تو عقیده ات رُ‌ حفظ کنی و هم شرایط خانواده هامون رُ‌ در نظر بگیریم. فقط باید بتونیم صبر کنیم، هر قدر هم سخت باشه! تو حاضری آزمایشش کنیم؟"
دوست داشتم بهش اعتماد کنم،‌ ولی ته دلم امیدی نداشتم. با همه جدیتش فکر می‌کردم یه بچه خیالپرداز معصوم کنارم ایستاده و داره رویاهاشو بهم می گه. به نظرم می خواست چیزهایی رُ‌ با هم جمع کنه که هیچ ربطی به هم نداشتن. منتهی نمی خواستم من کسی باشم که به خاطر همراهی نکردنش، رابطه تموم می شه. از طرفی هم نمی خواستم آیه ی یأس بخونم. باور و اعتمادی که به هامان داشتم، تشویقم می‌کرد که پیشنهادش رُ‌ بپذیرم.


حوالی ساعت پنج و نیم بود که به خوابگاه رسیدیم. هامان رو دیدم که داشت همون اطراف قدم می زد. ، بابا و ساناز که وارد دفتر حراست شدند، من و هامان چشم تو چشم شدیم. سر جاش ایستاد. منم ایستادم. جلو نیامد. منم پشت سر بابا اینا رفتم تو. نمی فهمیدم اگه چند ساعت منتظرم بود، چرا جلو نیومد؟ چرا چیزی نگفت؟ حتما انتظار داشت که من برم سمتش! از غرورش متنفربودم.
بابا و ساناز تو اتاق نگهبانی خوابگاه موندند. قرار شد اگه خانم رضایی چیزی ازمون پرسید، بگیم که هنوزهیچ دلیلی رو به صورت کتبی به ما ابلاغ نکردند. من رفتم خوابگاه یه راست به اتاق زهرا. مهدخت هم اونجا بود. همینکه من رو دیدند از روی تخت بلند شدند. آمدند بغلم کردن و از وضعیتم پرسیدن ؟ بهشون گفتم که به طور شفاهی بهمون گفتند که به خاطر بهایی بودنه! هیچ پرونده ی انضباطی یا سیاسی هم توی دانشگاه ندارم .
زهرا گفت: "الهی خیر نبینن! آخه این چه ظلمیه می‌کنن؟!" مهدخت گفت: "بیا دقیق برامون تعریف کن ببینیم چی شده؟‌" گفتم: "باشه، ولی بابا و ساناز پایین هستن . منم دارم از گشنگی می میرم!" زهرا گفت: "حدس می زدم گشنه ات باشه، واست کتلت درست کردم، الان برات یه لقمه می گیرم."
مهدخت گفت که چند بار حُکمم رو خوند ه و از بابای یکی از دوستاش که وکیله  پرس و جو کرده بود که شرایط احراز صلاحیت دانشجو رو کجا توضیح دادن ؟ اون آقا گفته بود «برید دفترچه کنکور سال ورودی تون رو ببینید!»
گفتم : "آره! راست می گه، بابام هم یه چیزایی راجع به همین می‌گفت.» مهدخت گفت: "من رفتم دانلودش کردم،‌ چند تا بندش مربوط به وضعیت تو بود. یکیش به صراحت می‌گه که باید اعتقاد به اسلام داشته باشی. یه بندش هم این بود که نباید اقدامی علیه امنیت ملی کرده باشی، که می گی امروز هیچ گزارشی دراین مورد علیه ات از دانشگاه نرفته. یکی دیگه‌ش هم این هست که نباید اندیشه های مارکسیسم و فرقه های انحرافی رُ توی دانشگاه تبلیغ کنی. حتی گفته - صرف تفوُه به اندیشه های مارکسیسم تبلیغ محسوب نمی شه و باید برای گسترشش تلاش کرده باشی- رفتم سرچ کردم دیدم «تفوه» یعنی حرف زدن. تو هم که دینت رو گسترش ندادی توی محیط دانشگاه. اصلا هیچ کی نمی دونسته. ما می تونیم استشهادیه جمع کنیم و به این بند صلاحیت عمومی دانشجویی استناد کنیم. فقط می مونه اعتقادت به اسلام!"
من گفتم:‌"خب ما بهایی ها به اسلام به عنوان یک دین الهی اعتقاد داریم. همونطور که مسملونها به مسیحیت اعتقاد دارند. همه این پیامبرها از طرف خدا برای تربیت روحانی بشر اومدند. اصلا مگه جز اینه که مسلمون کسیه که تسلیم خدا باشه؟"
مهدخت گفت : "یعنی تو حاضری که -اشهد- بگی؟" گفتم : "خب مگه چیه؟‌ تو اشهد داره شهادت می ده که هیچ خدایی به جز خدای واحد نیست و حضرت محمد هم رسول خداست. من به همه اش از صمیم قلب اعتقاد دارم." مهدخت گفت : "خب پس این وسط مشکل چیه؟‌ اینا با چی مشکل دارن؟"
چند لحظه هر سه مون ساکت شدیم. زهرا گفت: "نماز و روزه تون هم مثل ماست؟" گفتم : "نه!" گفت :‌"داداش من که داشت توی آموزش پرورش استخدام می شد کلی از این سوال های مذهبی ازش پرسیدن." مهدخت گفت: "آره! خب، این ها هم بخشی از اعتقادات مذهبیه. شاید گیرشون سر این چیزاست."
زهرا با یک بشقاب کتلت از کنار گاز آمد سر میز و گفت : "یادم میاد که داداشم یه اصطلاحی به کار می برد. در مورد همین انجام نماز و روزه بود، آهان! التزام، التزام عملی به احکام اسلامی، …"
من گفتم: "اصلا فرض کنیم همه این ها درست. من که برای ستون مذهب قبل از ورودم به دانشگاه،  گزینه ی «سایر» رو زدم! وظیفه ی اونها بود که چک کنن یا توی فرم سایت باید یه گزینه دیگه هم به عنوان بهایی میذاشتن."
مهدخت گفت: "خب! مسلمه که اونها توی گزینه هاشون بهایی نمی ذارن، اگه بذارن به شما رسمیت میدن!"  
گفتم : "خب! همین دیگه، تکلیفشون با خودشون معلوم نیست! نه می خوان بهایی ها درس بخونن، نه می خوان توی سازمان ملل بد نام بشن، همه چی رو با هم می خوان. نمی شه که هم ناقض حقوق بشر باشی، هم حامی حقوق بشر!"
زهرا گفت: " راست می گه! اصلا وظیفه اونها بود که اگه التزام عملی به احکام اسلامی براشون مهم بود، از ستاره بپرسن. همونطور که از داداشم پرسیدن. تازه مگه از ما این سوالها رو کردند که بخوان از ستاره بپرسن؟‌ یا اگه قرار بود که غیر از ادیان به اصطلاح رسمی توی دانشگاه وارد نشن، همون اول باید جلوی ستاره رُ می گرفتن."
مهدخت گفت: "خب! شاید یه نفر اشتباه کرده و از دستشون در رفته." زهرا گفت: "خب، اونی که اشتباه کرده باید تاوانش رو بده، نه ستاره! نه اینکه بعد از پنج ترم بیان به ستاره بگن: «ببخشید ما اشتباه کردیم که شما رو توی دانشگاه راه دادیم، حالا اگه ممکنه برگردید به خونه تون.» حداقلش اینه که هزینه اشتباهشون رو باید بپردازن و ستاره تا لیسانسش رُ بخونه."
روز اولی که زهرا رُ با چادرش دیدم فکر نمی کردم اگه یه روز بفهمه بهایی هستم، اینقدر حمایتم کنه. گفتم: " نه زهرا جان!‌ اینا اگه به این چیزا اهمیت می‌دادن که الان وضعیت  ما اینطور نبود!" مهدخت گفت: "ما که با اونا کاری نداریم! طرف حساب ما قانونه. الان بهترین کاری که می تونیم بکنیم اینه که بگیم ستاره فرم ستون مذهبش رو، درست پر کرده توی محیط دانشگاه هم هیچ تبلیغی نکرده. هیچ پرونده ی انضباطی و اخلاقی هم توی دانشگاه نداره. به نظرم این خودش یه دفاع قوی ای می شه. ما امشب که همه بچه ها واسه شب یلدا تا دیروقت بیدارن می‌ریم استشهادیه جمع کنیم."
لبخند زدم. احساس کردم پشتم راست شد. از اینکه توی این لحظه های سخت کنارم مونده بودن، ، به دوستی باهاشون افتخار می‌کردم. گفتم: "'بچه ها! ولی این مساله ممکنه براتون هزینه داشته باشه. مطمئن هستید که پشیمون نمی شید؟" زهرا گفت:‌"من از این پشیمون می شم که ببینم تو رو داشتند اخراج می کردند و من دست روی دست گذاشتم. من از این پشیمون می شم که مدرکی رو بگیرم که رنگ ظلم و تبعیض به خودش داره و منم برای پاک کردنش هیچ تلاشی نکردم. من از این پشیمون می شم که تو پشت این میز نباشی و من احساس کنم که برای بودنت کاری که می تونستم بکنم رو نکردم."
سه تایی دست هم رو گرفتیم. احساس خوشبختی می کردم . از اینکه دوباره مهدخت کنارم بود، از اینکه اون قهر چند ماهه تموم شده بود، خوشحال بودم. گوشیم زنگ خورد. ساناز بود. به بچه ها گفتم: " طفلیا از دیشب که راه افتادن تا حالا استراحت نکردن، برم پیششون… راستی! بابا اینا برام پرتقال آوردند. بیاید بریم اتاقم بهتون بدم، شب یلداتون با پرتقالهای شمال رویایی تر می شه."
زهرا گفت : " مطمئنی که نمی خوای امشب با هم باشیم؟" گفتم :‌"دلم‌ می‌خواد، ولی باید با بابا و ساناز واسه فردا مشورت کنیم و نامه بنویسم." زهرا سه تا ساندویچ دیگه درست کرده بود. بهم داد و گفت: "برا خودت و بابات و ساناز!"
از خوابگاه آمدیم بیرون. داشتیم می رفتیم تاکسی بگیریم که از پشت سر، یکی اسم فامیلیم رو صدا زد. هامان بود. هر سه تایی برگشتیم. خودش رو معرفی کرد. عذر خواهی کرد و گفت اگه می‌شه چند لحظه باهام تنهایی صحبت کنه. ساناز به نشانه ی تایید پلک رو هم گذاشت. . به ساناز گفتم: «پس تا شما تاکسی اسنپ بگیرید، من سریع برمی گردم.» با هامان چند قدم رفتیم اونور تر.
هامان گفت: "از ساعت دو اینجام. یعنی می خواستی بی اینکه به من چیزی بگی بری؟" گفتم:‌"موقع برگشتن ندیدمت، متوجه نشدم." گفت:‌"چه خبر؟" گفتم : "به نظر می‌آد به خاطر بهایی بودنمه، ولی کتبی چیزی بهمون ندادن . فعلا داریم تلاش می کنیم که بهمون ابلاغ کتبی کنن." هامان گفت: "آره، ابلاغ شفاهی که ارزشی نداره!" گفتم :‌"پس فعلا بین خودمون باشه، تا ببینم چی می شه." آمد دستم رو بگیره، یادش افتاد که بابام اینجاست. منم خودم رو یه کم عقب کشیدم. بهم نگاه کرد و گفت: "ستاره! من از این جریان خیلی ناراحتم. دلم می خواد یه کاری کنم که درست بشه. دوست دارم بهم بگی که چه کمکی از دستم برمیاد؟ "
حرف هاش گرمم نمی کرد. بهش گفتم : "شاید بزرگترین کمکی که بتونی بکنی این هست که تکلیفت رو با خودت معلوم کنی. ! ببینی که من رو همینطوری که هستم می خوای یا مثل آقایون انتظار داری خودم رُ، اعتقاداتم رُ اونطور که تو می خوای بَزک کنم؟"


ساناز از پنجره تاکسی محو تماشای بیرون بود. گفت :‌"قرص ماه کامله، بیا نگاه کن!" خودم رو کج کردم سمت پنجره اش. احساس کردم تمام تنم درد می کنه. قشنگ بود، ماه شب چهارده، توی بلندترین شب سال می درخشید. ، شبی که شاید تاریک ترین شب زندگی من بود. رسیدیم خونه عمو مازیار. از دوستان دوران دانشگاه بابام بود. در رُ رومون باز کرد و با زبون شمالی شکسته بسته اش گفت: "بَفِرمانین!بَفِرمانین! پِلا بَخِرنین! " صدای خنده اش کل راه پله رُ پرکرده بود. بابا و عمو محکم هم رو بغل کردند. با خودم فکر کردم، گفتم سی، چهل سال دیگه اگه من و مهدخت یا زهرا هم رُ ببینیم، همینطوری با هم می تونیم گرم بگیریم؟‌ یاد هامان افتادم. یه چیزی انگار قلبم رُ چنگ زد.
عموبلند گفت . "به به ! ببینین کی اینجاست ، خوش آمدی، بهت تبریک می گم. چه شب خوبی اخراج شدی. اخراجت اصلا بهترین سوغات برام بود! " زد زیر خنده و راهنماییمون کرد داخل خونه. از اینکه انرژیش زیاد بود و حال و هوامون رو عوض می کرد، راضی بودم.
عمو تنها زندگی می کرد. با این حال خونه زندگیش خیلی مرتب بود. خانم و دخترش تقریبا ده سال پیش توی تصادف فوت کردند. بهمون اتاقامون و حموم رو نشون داد. گفت : " تا یه دوش بگیرید و یه استراحتی کنین، منم چای براتون آماده می کنم . بعد می ریم خونه دوستم برای شب یلدا. اونجا هم بچه های باحالی هستن، حال و هواتون عوض می شه. هم یه دعایی می خونیم دور همی و هم با بقیه مشورت می کنیم. خلاصه هم فاله و هم تماشا! عجب شبی بشه امشب. بچه ها بلند شید که دیره" من و ساناز زدیم زیر خنده! گفتم : "عمو جون، من از دیروز تا حالا فقط سه ساعت خوابیدم، دارم میمیرم از بی‌خوابی. اگه بیام باهاتون رو دستتون می مونم!"
عمو اول چیزی نگفت. . می دونم که دلش به حالم می‌سوخت، ولی خندید. گفت: "ای جانم! این ستاره ای که من می شناسم، ده شب دیگه هم نخوابه بازم می درخشه، ولی هر طور راحتی. ساناز جون بیا من بهت جای وسیله ها رو توی آشپزخونه نشون بدم. دیگه اینجا خونه ی خودتونه. از خودتون درست پذیرایی کنین. ."خوابیدیم، اما خوابم عمیق نمی شد. مدام تصویر آقای رحیمی و خانم ایوبی می امد تو فکرم.
نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای در خونه از خواب پریدم. عمو بود. تو راه پله آواز می خوند. ساناز هم بیدار شده بود. برام آب آورد. کنارم نشست و نوازشم کرد.
بهش گفتم: "ساناز می دونی صلاحیت دانشجویی چه ربطی به اعتقاد به اسلام و التزام عملی به احکام داره؟. خیلی دلم می خواد بفهمم اینا برای اخراج من دارن به چی استناد می کنن؟"
ساناز گفت: "منم نمی دونم، ولی برات سرچ می کنم. تو بخواب، خیلی خسته ای." ساعت یک نصفه شب بود. گفتم: "باید برای فردا نامه بنویسیم. هنوز هیچ کاری نکردیم. خیلی استرس دارم ساناز. خوابم نمی بره!" بابا توی هال نشسته بود. عمو برامون از مهمونی شام آورده بود. انگار قصه ی ما رو توو جمع تعریف کرده بود و صاحب خونه هم از هر مدل غذا واسمون فرستاده بود. خیلی چسبید. برام پیام اومد. زهرا بود. نوشته بود:‌"انجام شد عزیزم، سی تا!! ایمیلت رو چک کن. یلدات روشن!"
باورم نمی شد. نمی تونستم حتی یه لحظه صبر کنم. سرعت داغون اینترنت کلافه‌ام می‌کرد.. بالاخره دانلود شد!. استشهادیه بود.!! سی تا از دخترهای خوابگاه امضاء ش کرده بودند.!! شهادت داده بودند که من هیچ کدومشون رو توی محیط دانشگاه و خوابگاه تبلیغ مذهبی نکرده بودم. باورم نمی شد. اشک از چشمام سرازیر شده بود.. دلم می خواست پیش زهرا و مهدخت بودم و برام تعریف می کردن که چطوری این کار رُ‌کردن. ولی باید تا فردا صبر می کردم. استشهادیه رُ به ساناز و بابا هم نشون دادم. گفتم: " خیلی دلم می خواد بدونم چطوری توی این فرصت کم تونستن از همه امضاء بگیرن؟" ساناز گفت: "دمشون گرم! به این می گن رفیق، ولی فردا صبح باید بریم اصلش رو ازشون بگیریم. بعدش هم  حتما ازشون کپی برابر اصل تهیه کنیم. "
عمو مازیار گفت : " آره! حتما این کار رو بکنید، این فقط یک استشهادیه نیست، این امضاء ها یه سند تاریخیه!" روی لبهای بابا هم لبخند نشسته بود. احساس می کردم، رضایتش بیشتر از اینکه به خاطر امضاء ها باشه، از منه، از اینکه واسه دوستام اینقدر مهم بودم، که خودشون رو به خاطر من به خطر انداخته بودن. .
سرعت سرچ کردن ساناز بیشتر شده بود. گفت: "پیداش کردم! صلاحیت دانشجویی توو دفترچه سال ۹۲ که شما وارد دانشگاه شدی، هیچ ربطی به التزام عملی به احکام اسلامی نداره! ولی توی قانون ممیزی کارمندان و کارکنای دولت، هم شرط اعتقاد قید شده و هم التزام عملی به احکام اسلامی. یعنی اینکه این دو تا با هم فرق می کنن."
عمو مازیار گفت: "خب اینایی که می گی یعنی چی؟ چه ربطی داره به اخراج ستاره؟"
ساناز گفت: "ستاره وقتی داشت توی دانشگاه ثبت نام می کرد، ستون مذهبش رو توی سایت دانشگاه زد «سایر». از طرفی صلاحیتش هم تایید شد."
عمو گفت: "خب!"
ساناز گفت: "امروز آقای رحیمی گفت که اگه ستاره بگه به اسلام اعتقاد داره همه مشکلاش حل می شه و صلاحیتش تایید می شه. خب ماها که می‌گیم اساس همه ادیان یکی هست. به اسلام هم به عنوان یه دین اعتقاد داریم. خب ! در حالی که ستاره می گه من بهایی هستم ، بدون اینکه باورشو انکار و کتمان کنه، ،‌ می تونه بگه به اسلام و همه ادیان الهی اعتقاد داره تا مشکلش برطرف بشه! "
عمو مازیار گفت: " به نظر من همین که توی دفترچه و قانونشون مساله کار و تحصیل رو وابسته به اعتقاد دینی آدمها می کنن، ایراد داره! باید از اصل درست بشه، وگرنه اینها همه اش کلاه شرعیه دختر جان. وارد بازی هاشون نشو! به فرمون اونا بری هزارتا تبصره ماده دیگه دارن، که هیچ کدومشون به هم نمی خونه. همه اش هم بخاطر این هست که یه جوری که تابلو نشه، بهایی ها رو منع تحصیل کنن."
ساناز گفت: "عمو جون! درست می گید، ولی اونا می گن شما به اسلام اعتقاد ندارید، برای همین ما شما رو منع تحصیل می کنیم. خب اگه ما بگیم به اسلام اعتقاد داریم، اونا مجبور می‌شن روشن و صریح بگن دلیل اخراج چیه. . اگه صادقن که خب! یه قدم جلوتر رفتیم و تونستیم باهاشون به یه تفاهم حداقلی برسیم، اگر هم نیستند که ما حسن نیت خودمون رو بهشون نشون دادیم."
عمو گفت: "می فهمم چی می گی دخترم. ولی ته دلم میگه اینها همه اش بازی هاییه که دارند در میارند، تا الکی دلمون رو خوش کنند."
بابا گفت: "خب بذار اونا بازی کنند. هر بازی ای بالاخره یه روز تموم می شه. به قول شاعر پایان شب سیه، سفیده."
عمو یه انار بزرگ رُ‌ شکوند و گفت : "خیلی هم خوب! همین تلاش شما قدم های بعدی رو نشون میده. فعلا بیاید به افتخار آقای رحیمی که فردا قراره با نامه کوبنده ی شما رو به رو بشه، جشن یلدا بگیریم!"

شرح مجموعه:
اسم این پادکست «قضیه ساندویچ» است اما نه ربطی به نحوه‌ی درست‌ کردن ساندویچ داره و نه ربطی به قضایای ریاضی. قضیه‌ی هر ساندویچ با کاغذی کامل می‌شه که ساندویچ فروش، موقع سرو ساندویچ، با مهارتی خیره‌کننده دورش می‌پیچه. گرهی به شکل پاپیون، زیر ساندویچ، که برای ساندویچ به معنای تنگناست و تنگنا قصه‌ی زندگی خیلی از ما آدم‌هاست. این پادکست روایت ستاره و هامان است که در دانشگاه با هم آشنا شدند و می‌خواستند بعد از ازدواج در ایران برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروند امّا چالش‌هایی برای‌شان به وجود آمد.

نظر شما چیست؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

https://soundcloud.com/pmp_9/s9gdweazjyx1