Persian Media Production | رسانه‌ی پارسی
  • تلویزیونی
  • مستند
  • انیمیشن
  • پادکست
  • موسیقی
  • گزارش
  • گالری
  • مقاله
Persian Media Production | رسانه‌ی پارسی
  • تلویزیونی
  • مستند
  • انیمیشن
  • پادکست
  • موسیقی
  • گزارش
  • گالری
  • مقاله
  • بلاگ
  • عبور از دوزخ و سوگ‌شعرهای رضا براهنی
عبور از دوزخ و سوگ‌شعرهای رضا براهنی
عبور از دوزخ و سوگ‌شعرهای رضا براهنی
3
EmailWhatsAppXFacebook
دانلود

عبور از دوزخ و سوگ‌شعرهای رضا براهنی

جلال امیری
۰۸ فروردین ۱۴۰۱ - ۲۸ مارس ۲۰۲۲

برای شاعر شدن باید جای «ازل» را با «ابد» عوض کنی
از دوزخ باید عبور کنی
قرار بود بعداً عبور کنی، حالا باید اول عبور کنی —مثل دانته

جملات بالا، مدخل این مقال، تکه‌ای از شعر رضا براهنی‌ست؛ شاعر و نویسنده و منتقد ادبی بزرگ ما که این روزها به سوگش نشسته‌ایم. براهنی هم —همچنان‌که در این تکه شعرش می‌گوید— شصت سال جای «ازل» را با «ابد» عوض کرد تا همواره کسی باشد که از دوزخ عبور می‌کند؛ و از دوزخ‌های بسیاری عبور کرد: دوزخ عشق، دوزخ نوشتن، زندان، شکنجه، تبعید، از دوزخ کین‌توزی رقبای ادبی. او سو‌گ‌شعرهای بسیاری نوشته است اما از میان آن‌ها چند تایی زبانزد خاص و عام است.

سوگ شاهرودی

اسماعیل بلندترین سوگ‌شعرِ براهنی و شاید معروف‌ترین آن‌هاست که در سال‌های اخیر بارها به مناسب‌هایی در فضای مجازی بازنشر شده است. او در سوگ شاعر آوانگارد دهه‌ی چهل و پنجاه ادبیات ایران، اسماعیل شاهرودی، نوشته است: 

قسم به چشم‌های سرخت اسماعیل عزیزم
که آفتاب روزی، بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید.

براهنی در گفت‌وگویی گفته بود: «صدای انسان اهمیت دارد، نفس انسان اهمیت دارد، و من نفسم را برای طولانی‌ترین مصرع شعر فارسی سعی کردم که حفظ کنم.» او که سوگواری را تبدیل به یکی از بلندترین شعرهای معاصر ما کرد و از شاعری که شاعرتر از شعرهایش بود، از اسماعیلِ شاعر، شعری ابدی ساخت، حالا ما را و ادبیات ما را سوگوار خود کرده است: 

و دوزخ تجربی است
تو آن را تجربه کرده‌ای […]
گفتم که شاعرتر از شعرهای خودت هستی. و انسان باید این‌طور باشد.

شعر بلند اسماعیل —که به‌درستی زیر نام شعر آمده است «یک شعر بلند»— به سال ۱۳۶۶ در موشک‌باران ایران و در میان جنگ و ویرانی و زندان و تبعید و تیرباران منتشر شد و آشکار و پنهان به‌ تمامی این مضامین می‌پردازد. اسماعیل را باید یکی از نخستین واکنش‌های ادبی ما به جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق و اوضاع سیاسی و خفقان دهه‌ی شصت ایران دانست. مرگ شاعر در شعر بلند اسماعیل استعاره‌ای است از وضعیتی مرگ‌آلود که مدام در وطنی که شاعر از آن سخن می‌گوید، قربانی می‌گیرد: 

جنگ است اسماعیل، جنگ است!
با جنون همیشه جوان تو همرنگ است!

و می‌نویسد:

بگذار دوزخ از چشم‌های قیقاجت فرو بلغزد!
چه جوانانی! اسماعیل، می‌بینی؟ چه جوانانی!
بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند.

و چند سطر پایین‌تر ادامه می‌دهد:

دوزخ از هر نوع: دوزخ تفرعن حاکمان، […] دوزخ سین‌جیم درونی در کابوس‌های بی‌انتها، دوزخ حجره‌های نشانده‌شده در کنار لوله‌های نفت […]
[…]
برای شاعر شدن، تنها کلمه کافی نیست
تجربه‌ی دوزخ به‌اضافه‌ی کلمه یعنی شاعر.

و شعر اسماعیل با چنین سطوری است که مسئله‌دار می‌شود. مدام  سوگِ شاعر جایش را می‌دهد به سوگواری برای وطنی سوخته که در تفرعن حاکمان به‌سوی ویرانی می‌رود. 

اسماعیل شاهرودی
اسماعیل شاهرودی

در صفحه‌ی ۳۳ می‌نویسد: 

ما با صدای مشترک مسخ‌شده‌ای آواز می‌خوانیم
دوزخ در آواز ماست.

شعر بلند اسماعیل هم‌زمان هم سوگ‌شعر و هم گفت‌وگویی است بلند با یک ملت خفقان‌زده‌ی درگیر جنگ و استبداد درونی که اسماعیل و خود شاعر هم درون آن با صدای مشترک مسخ‌شده‌ای آواز می‌خوانند. شاعر گفت‌وگویی بلند دارد با روایت‌شنویی مرده، با‌ اسماعیل شاهرودی، و با دیگر قربانیان این وطن؛ و روی دیگر سخنش با خود و دیگری است. اسماعیل را از دل اسطوره و واقعیت بیرون می‌کشد و با او و با ما به زبان شعر به گفت‌وگو می‌نشیند: «به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!» و برای همین از کلماتی چون «ما» به‌تکرار استفاده می‌کند: 

ما از آن عصر خویش شده‌ایم
ما آن داغ را نمی‌بینیم، اما تماشاگران ما آن را می‌بینند.

و خطاب به خودش و اسماعیل می‌گوید: 

فردوس من فردوس تو نیست
من «استالین» و «چرچیل» را نابودشده می‌خواهم، اسماعیل!

مثل گلوله‌ای که به‌هنگام فرورفتن یک سرانگشت اثر می‌گذارد ولی آن سو، خندقی متلاشی از گوشت و عصب و استخوان می‌سازد
این است معامله‌ای که عصر ما با ما کرده!

و این گلوله از بدن جوانان وطن می‌گذرد، در جنگ و در صبحگاه تیرباران مخالفان. نوشتن چنین شعری بعد از انقلاب ۵۷ و در بحبوحه‌ی جنگ در سال ۱۳۶۶ —هرچند انتشار آن با فاصله‌ای یکی‌دوساله همراه است— مضامین و مفاهیمی را احضار می‌کند که در آن لحظه‌ی تاریخی خود عملی است انقلابی و جسورانه. انقلابی از این نظر که در شعر شعارزده‌ی آن سال‌ها که تقریباً در گرو تأیید رخدادی ربوده‌شده و جنگی خانمان‌سوز و به سفارش حاکمان بود نوشتن شعر بلندی چون اسماعیل نه‌تنها خطر جانی برای شاعر داشت بلکه کج‌فهمی‌های زمانه چنین اثری را برنمی‌تافت. و حاکمانی متفرعن که هیچ انتقادی را برنمی‌تافتند بعدها با ممنوع‌الانتشار کردن شعر بلند اسماعیل تا همین امروز بر این ادعا صحه گذاشته‌اند.

سوگ ساعدی

غلامحسین ساعدی را می‌توان از نزدیک‌ترین دوستان ادبی رضا براهنی دانست؛ هم‌زبان و همشهری‌ای که براهنی در سوگ مرگ او در تبعید شعر درخشان گاری را می‌نویسد. ساعدی در سال ۱۳۶۴ در تبعیدی اجباری در فرانسه می‌میرد. آن‌طور که از مقدمه‌ی شعر بلند اسماعیل می‌توان فهمید، براهنی نوشتن شعر اسماعیل را هم‌زمان با مرگ ساعدی آغاز می‌کند اما دو سال طول می‌کشد تا شعر نوشته شود و کتاب به‌صورت رسمی منتشر. اما شعر گاری، برخلاف شعر اسماعیل، بلند نیست. تو گویی شاعر که نفَسش را برای سرودن طولانی‌ترین مصرع شعر فارسی در سینه حفظ کرده بود در این شعر دچار نفس‌تنگی شده است: 

ما در غیاب تو در این‌جا در این جهان خاکی ویران چه می‌کنیم؟
از دوردست‌های زمان غرش صدها هزار گاری را حتی در خواب نیز می‌شنویم
ای کاش می‌آمدند ما را هم می‌بردند.

غلامحسین ساعدی
غلامحسین ساعدی

شاعر دیگر نمی‌گوید «به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!» چرا که ویرانی چنان بال گسترده بر آسمان شهر که تنها می‌تواند بگوید: «ای کاش می‌آمدند ما را هم می‌بردند.» 

گاری در این شعر نماد مرگ است؛ گاری‌ای که در شاهکار خود غلامحسین ساعدی یعنی در رمان‌گونه‌ی عزاداران بیل نخستین بار دیده می‌شود و آن‌جا هم گاری نماد مرگ و قحطی و استبداد و جهل و فقر است. 

سوگ‌شعر گاری را براهنی به سال ۱۳۷۰ نوشته است. او در این شعر از دست‌هایی سخن می‌گوید که وارد تبریز شده‌اند و همه‌چیز را، درها و اتاق‌ها و آسمان پرستاره‌ی تبریز و خود ساعدی را، که باز در این شعر نیز چون شعر اسماعیل روایت‌شنویی مرده است، به روی گاری انداخته و با خود می‌برند: 

از روی گاری صدها هزار چشم درخشان تبریزی فریاد می‌زدند: ما را بردند
و،
بردند
حالا از موریانه‌ها نشانی خورشید را می‌پرسیم
اما تو نیستی
زیرا که آمدند و تو را انداختند روی گاری بردند.

هم در شعر بلند اسماعیل و هم در شعر گاری روایت‌شنویی حضور دارد که شاعر او را با نام و بی‌نام با جمع یکی می‌کند. تو گویی با مرگ هر شاعر و نویسنده‌ای جهان دچار جنون می‌شود. در شعر بلند اسماعیل سرنوشت اسماعیل سرنوشت همان جوانانی است که شاعر می‌گوید «بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند.» و سرنوشت روایت‌شنوی شعر گاری که با «تو» در شعر نشان‌دار شده و مورد خطاب قرار داده می‌شود همان سرنوشت صدها هزار چشم درخشان تبریزی است و سرنوشت همه‌ی آن‌ها به سرنوشت جهانی که در آن زیست می‌کنیم گره خورده است: «گل‌های باغچه‌های تبریز می‌گریستند وقتی که ارک علیشاه را انداختند روی گاری بردند.» 

براهنی باز همچون شعر بلند اسماعیل این‌جا هم از ویرانی می‌گوید و خود همچون بازمانده‌ای از آشویتس در پایان شعر فریاد می‌زند: 

از دوردست‌های زمان غرش صدها هزار گاری را حتی در خواب نیز می‌شنویم
ای کاش می‌آمدند ما را هم می‌بردند.

سوگ مختاری

و سوگ‌شعر دیگری که رضا براهنی در واکنش به قتل محمد مختاری می‌نویسد: 

چشم‌هایت را که ببندند مختاری مختاری مختاری
باغ‌هایت را که ببندند مختاری مختاری مختاری.

محمد مختاری
محمد مختاری

سوگ‌شعری که براهنی برای مختاری نوشته است، برخلاف دو نمونه‌ی قبلی، سراسر به سبک سوگواری‌های کهن است و گاه شعر صداست و اجرای شاعرانه‌ای‌ست از سوگواری شاعری برای شاعری دیگر؛ ناله‌های شاعری در رثای شاعری یگانه که تفرعن حاکمان و آمرها و عامل‌های‌شان نفسش را بریده است: 

اما های هایا هایا هایا هایا ها ها های هایا مختاری مختاری مختاری
و کفن‌ها و پرچم‌ها و دکان‌ها و خیابان‌ها و دهان‌ها و دندان‌ها
هرچه هرجا و هرکه هرجا و حتی خود قاتل‌ها خود آمرها خود عامل‌ها حتی خود او که آن بالاست بالای بالای بالای بالای بالای ما می‌گوید: های هایا هایا ها یا ها ها های هایا هایا هایا مختاری مختاری مختاری

و تو گویی دیگر آن نفس بریده‌شده و نفس‌تنگی شعر گاری هم از پس توصیف قتل مختاری برنمی‌آید. شاعر احساس خفگی می‌کند و چنین شیون‌کنان می‌گوید: «داغ می‌خواند سینه داغ می‌خواند زانو داغ می‌خواند خواهر داغ می‌خواند مادر.» و با صمیمیتی که خاص سوگوار است نام شاعر را این‌چنین صدا می‌زند: «ممد مختاری ممد مختاری ممد مختاری مختاری مختاری مختاری.» 

در این سه سوگ‌شعر دو شاعر و یک نویسنده‌، هر یک به‌طریقی کشته می‌شوند؛ اسماعیل با جنون تحمیلی، ساعدی با تبعید تحمیلی، و مختاری با مرگ تحمیلی. هرچند براهنی سوگ‌شعرهای دیگری نیز دارد اما به‌جز این یادداشتی نیز دارد در رسای مرگ هوشنگ گلشیری که ذکرش بسیار رفته: 

مرگ هوشنگ گلشیری مرگ هرکسی نیست. از همین آغاز باید دقیق باشیم. مرگ او مرگ یگانه‌ای است از میان سه یا چهار یگانه‌ی این زمان، این زبان، و این نثر. 

یادداشت او در باب مرگ گلشیری اما در قالب سوگ‌نامه نیست؛ زبانی فنی دارد و توصیفی‌ست از نویسنده‌ای که به قول براهنی در همین یادداشت «مدام کتیبه‌ی مرگ نوشته است.»

سوگ براهنی

آخرین سوگ‌شعر براهنی اما سکوت است. نه نفسی طولانی برای بلندترین مصرع شعر فارسی، و نه نفس‌تنگی، و نه خفگی؛ آخرین سوگ‌شعر او سکوتی‌ست ابدی. او که شصت سال شعر و قصه و نقد ادبی نوشت و بنیان‌گذار نقد ادبی مدرن در ایران بود، بعد از دوره‌ای که در تبعید درگیر آلزایمر بود و همه‌چیز و همه‌کس را فراموش کرد، در آغاز قرنی دیگر در پنجم فروردین ۱۴۰۱ با سرودن آخرین سوگ‌شعر خود زندگی ادبی‌اش را به پایان رساند: می‌شنوید؟ تنها صداست که می‌ماند. 

ادبیات ایران پر است از ارجاعاتی به آرا و نظریات او در باب شعر و قصه‌ی فارسی. کمتر شاعر و نویسنده‌ای هست که از نظریات او تأثیر نگرفته باشد. حتی منتقدان و رقبای کین‌توز او هم برخی پیشرفت‌های ادبی خود را مدیون اویند. در باب شعر و قصه‌ی هر که استعدادی داشت و چیزی نوشته بود، و هر چیز که می‌توانست ارزشی ادبی داشته باشد، نظرش را به‌صراحت نوشت و بیان کرد. از همین رو همیشه مورد حمله‌ی رقبای ادبی قرار می‌گرفت. سه جلد بررسی شعر معاصر فارسی و یک جلد قصه‌نویسی‌اش را اختصاص داد به دیگران و در مؤخره‌ی کتاب خطاب به پروانه‌ها نخست دیگران را و بعد شعر خودش را توضیح داد. عضو برجسته‌ی کانون نویسندگان ایران و از بنیان‌گذاران آن بود و در تدوین نامه‌ی معروف «ما نویسنده‌ایم» نقش مهمی داشت. نویسنده‌ی رمان‌های مهمی چون آواز کشتگان، آزاده خانم و نویسنده‌اش، و روزگار دوزخی آقای ایاز و شاعر مجموعه اشعاری چون خطاب به پروانه‌ها، ظل‌الله و شعر بلند اسماعیل و هزاران صفحه‌ای‌ بود که در سال‌های اخیر بعد از تبعید اجباری به کانادا نوشته و منتشر نکرد. 

سکوت بلند او از سال‌ها پیش آغاز شده بود؛ از زمانی که روزگار دوزخی آقای ایاز به زبان فرانسوی منتشر شد اما یافتن نسخه‌ای از آن به فارسی تقریباً جزو محالات بود. او در سکوت می‌نوشت و به زبان دیگری منتشر می‌کرد. رمان الیاس در نیویورک او هنوز هم به فارسی منتشر نشده و سال‌هاست که آثارش پشت تیغ سانسور مانده و منتشر نمی‌شوند. هلن سیکسو درباره‌ی رمان سترگش روزگار دوزخی آقای ایاز نوشت: 

دوزخ براهنی مانند کاخی مجلل و مزین است؛ آرشیوهای ایرانی و ترک و غربی را در بر دارد. خاطرات و دانش‌های دایره‌المعارفی دارد. سرآغازش مدرن است. باید می‌گفتم دوزخ‌ها، دوزخ‌های زیبا، زیرا دنیای رضا از همه‌جا دوزخی بیرون می‌کشد.

برچسب‌ها: اسماعیل شاهرودی، رضا براهنی، رمان، سوگ، سوگ‌شعر، شعر، غلامحسین ساعدی، محمد مختاری.
برنامه‌هاى مرتبط:
کنسرت «مهر به مهر» از گروه کوبانگ
60
کنسرت «مهر به مهر» از گروه کوبانگ
گزارش آرش راد
«بادِ جن» به روایت ناصر تقوایی
6
«بادِ جن» به روایت ناصر تقوایی
پویان مقدسی
پنجاه‌سالگیِ «آرامش در حضور دیگران» اثر ناصر تقوایی
27
پنجاه‌سالگیِ «آرامش در حضور دیگران» اثر ناصر تقوایی
پویان مقدسی
«روزگار دوزخی آقای ایاز» اثر رضا براهنی
7
«روزگار دوزخی آقای ایاز» اثر رضا براهنی
مهدی گنجوی

نظر شما چیست؟

لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره‌ی ما
  • تماس با ما
  • شرایط استفاده
  • Privacy Policy

در خبرنامه ثبت نام کنید

Persian Media Production | رسانه‌ی پارسی
©Copyright 2026 Persian Media Production

We are using cookies to give you the best experience on our website.

You can find out more about which cookies we are using or switch them off in .

Persian Media Production | رسانه‌ی پارسی
Powered by  GDPR Cookie Compliance
Privacy Overview

This website uses cookies so that we can provide you with the best user experience possible. Cookie information is stored in your browser and performs functions such as recognising you when you return to our website and helping our team to understand which sections of the website you find most interesting and useful.

Strictly Necessary Cookies

Strictly Necessary Cookie should be enabled at all times so that we can save your preferences for cookie settings.