نامههای شادابدخت
۹. اسکیت (بخش دوم)
برنامهی قبل گفتم که چطور کفش اسکیت خریدم. مادرم تنها کسی در محلهمان بود که اجازه میداد دخترش در پیستی که فقط پسرها میآمدند، اسکیت بازی کند. کمکم بقیه دخترهای محله هم آمدند.
شرح مجموعه:
شادابدخت سه سالی میشود که با چمدانی پر از خاطره از شهرش کوچ کرده. در این مجموعه، او از روزهایی که گذشته، از غربت خودش و آدمهای اطرافش در سرزمیناش میگوید؛ از خاطراتی که شاید شما هم تجربهاش را داشتهاید.
