کدام است از این نقشها آنِ ما؟
شیطان وجود ندارد (۱۳۹۸/۲۰۲۰) ساختهی زیرزمینیِ کارگردان ایرانیِ ممنوع از کار محمد رسولاف (متولد ۱۳۵۱، شیراز) گرچه فیلمی ضد اعدام است اما موضوع اصلی آن اعدام نیست؛ بلکه سخن اصلی خود را در پیشزمینهی اعدام میزند: مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری.
توجه: در ادامه خط سیر درام لو میرود!
فیلم با تصویر زندگی شخصیِ کارمند «معمولی» و بلکه «آرام و مهربانِ» بخش اجرای احکام یک زندان در ایران آغاز میشود؛ کسی که وظیفهی او فشار دکمهای است که زمین را از زیر پایِ به دار کشیدهشدگان بیرون میکشد تا میان زمین و هوا معلّق بمانند تا ذرّه-ذرّه جان دهند. فیلم با هنرمندی قصد دارد نشان دهد که هر فرد معمولیای در کوچه و بازار و میان دوستان و خویشاوندان، و یا حتی خود ما، میتواند مأمور اعدام باشد. تصویر کلاسیک از مأموران اعدام تصویر فردی هیولاوش با بازوان ستبر و کلاهخودی هولناک است که تشنهی خونریزی است. مأمور اعدام فیلم رسولاف اما یکی مثل همهی مردم «عادی» است. هیولایی در کار نیست، اما شرّ وجود دارد و درست همین نکته دهشتناک است.
فیلم در اپیزود نخست گرچه از چهرهی مأمور اعدام هیولازدایی میکند و شرّ را پیشپاافتاده نشان میدهد اما نه قصد دارد عاملان شرّ را تبرئه کند و نه شرّ را بیاهمیّت جلوه دهد؛ بلکه به عکس میکوشد مهیب بودن شر را در همین نکته نشان دهد: عاملان شرّ چهسان مردمانی «عادی»اند و شر چه مایه پیشپاافتاده شده است.
سه اپیزود بعدی فیلم گویی واکنشی به اپیزود نخست است. اینکه چهگونه به شکلی ناهمسازنما با چهرهای آرام و «متّقی» و دستهایی «پاک» میشود شریک مستقیم خونریزی بود و در عین حال «راحت» و حتی «آرام و مهربان» زیست. اپیزود سوم به ویژه محوری است زیرا داستان مقاومت در برابر اعدام است و قبول مسئولیت شخصی در محیط استبدادی. اپیزود دوم اما داستان مواجههی سربازی معمولی است که گرچه موافق اعدام نیست اما به اندیشهی رایج و ریشهدار «مأمورم و معذور» تن میدهد تا زندگی خودش را بکند. او اما خیلی زود با پیامدهای هولناک انتخاب خود رو در رو میشود. اپیزود پایانی، چهارم، تصویرگر پیامد سنگینی است که قبول مسئولیت شخصی و تن ندادن به استبداد بر سر نهگویان شجاع و بصیر میآورد.
رسولاف در مصاحبهای زمینهی شکلگیری اپیزود نخست این فیلم را توضیح میدهد:
داستان اپیزود اول فیلم را وقتی نوشتم که هنگام عبور از خیابان یکی از بازجوهای سال ۸۸ خودم را بیآن که او مرا ببیند، دیدم. […] لحظه عجیبی بود. […] شروع به تعقیب او کردم. حال غیرقابل توصیفی داشتم. […] در حالی که او را تعقیب میکردم، خاطرات زندان و بازجوییها از ذهنم میگذشت، ناگهان به او خیره شدم و و حس کردم چقدر این آدم معمولی است، چقدر این آدم شبیه همه آدمهایی است که در خیابان میبینی، هیچ هیولایی نیست، «هیچ شیطانی نیست»، یک آدم است که میبینی دارد میرود میوه میخرد و کارهای دیگرش را انجام میدهد.
فیلم آشکارا منتقد آدمهای «معمولی»ای است که حتی ناخواسته چرخدندهی نظام ستم را روغنکاری میکنند تا به پیش برود. اما آیا فیلم قدمی از این پیش مینهد و قاطعانه از ما میخواهد که معمولی نباشیم؟ آیا میخواهد که اگر معترض به ستم نیستیم دستکم جزیی حتی ناخواسته از چرخدندهی پیچیدهی نظام ستم نباشیم؟ در این نقطه، فیلم با قطعیت سخن نمیگوید و نسخهای برای کسی نمیپیچد.
اپیزود چهارم پیامد سهمگین حل نشدن در تیزاب ستم را نشانمان میدهد و گویی میگوید انتخاب با شماست: زندگی به ظاهر «آرام» اما در لایهی زیرین خونآلود یا زندگی با شرافت اما پر از هراس و محروم از حداقلها؛ یا این یا آن. آیا نه اینکه آدمهای «معمولی» (یعنی اکثریت آدمها) به حکم «معمولی» بودنشان قرار نیست خطر کنند و از همرنگی با جماعت کنار بکشند؟ فیلم به این معنا تصویرگر تراژدی آزادگی در جامعهی بسته است.
رسولاف در مصاحبهی فوق در پاسخ به این پرسش که آیا از مقاومت در مقابل سانسور «خوشحال» است، خوشحالی را نفی میکند و به هزینههای زیستن اصیل اشاره دارد اما تأکید میکند که به این شیوه به خودش وفادار مانده و آرام است:
[پرسش:] شما خودتان تصمیم گرفتید مقاومت کنید و حتی گفتهاید خوشحالاید که مقاومت میکنید.
[پاسخ:] خوشحال واژه درستی نیست […] به شکل دقیقتر باید گفت ترجیح من مقاومت به جای سرسپردگی در برابر دستگاه سانسور است و این مرا آرام میکند. برای اینکه اینطور به خودم وفادارم. در یک زمینه استبدادی برای این که بتوانید خودتان باشید باید هزینههایی پرداخت کنید. چیزی که مرا آرام میکند این است که تلاشم را برای نپذیرفتن این ساختار و اصلاح شرایط انجام میدهم.
این تراژدی زیستن اصیل (یا همان وفاداری به خودِ راستین) است: ایستادن در مقابل ستم البته وجدان بیدار آدمی را آرام و بلکه شکوفا میکند اما هزینهی بالایی دارد که اکثر آدمها، که «معمولی»اند، یارای پرداختاش را ندارند.
پس چه باید کرد؟ فیلم، با هنرمندی، ما را با وجدانمان تنها میگذارد تا در آینهی فیلم شخصیت خود را انتخاب یا کشف کنیم. به تعبیر مولوی «کران تا کران نقش و صورت گرفت / کدام است از این نقشها آنِ ما»: اینکه شخصیت اپیزود نخست باشیم (کارمندی با زندگی «آرام» اما دست-در-خون) یا شخصیت اپیزود دوم و چهارم (فردی معمولی که ذرهذره از پوستهی معمولی بودن بیرون میآید و در مقابل ستم میایستد اما تا پایان عمر هزینههای بسیاری میدهد) و یا شخصیت بینابین اپیزود سوم (کسی که موافق اعدام نیست اما میخواهد زندگی معمولی خودش را داشته باشد پس ناخواسته دست در خون دارد اما سرآخر با پیامد هولناک عملاش رو در رو میشود).
رسولاف اما با نشان دادن قهرمانی که از قضا آدمی «معمولی» است که تنها تصمیمی وجودی گرفته تا خودش باشد و به خودکامگی نه بگوید، به خواننده یادآوری میکند که گرچه استبداد جبّار است اما جبر استبداد، اختیار آدمی را سلب نمیکند بلکه تنها آن را به انتخابی دشوار تبدیل میکند.


نظر شما چیست؟
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *