«ناتور دشت» و راوی طغیانگر ادبیات
رمان ناتور دشت، از معروفترین کتابهای قرن بیستم، اثر جی. دی. سالینجر، عافیتطلبی و زندگی جعلی اجتماع را در برههای از تاریخ آمریکا بازنمایی میکند. این رمان که در سال ۱۹۵۱ نوشته شد، بین سال های ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۲ جزو کتابهای ممنوعه در بیشترین دبیرستانها و کتابخانههای آمریکا قرار میگیرد تا حدی که معلمی که این کتاب را به شاگردانش معرفی میکند اخراج میشود.
اما چرا هنوز این رمان یکی از بحثبرانگیزترین کتابهاست و حتی در قرن ۲۱ به کرات ممنوع میشود، آن هم در عصری که به قول منتقدی خشونت و سکس را در سینی نقرهای جلوی جوانها میگذارند؟ آیا به خاطر شخصیت طغیانگر هولدن، راوی داستان است؟ شخصیتی که متمرد و عاصی است و با زیر پا گذاشتن زبان مودب و ملاحظهگر، هنجارهای روز را به چالش میکشد، دروغ و راست قسم میخورد و از خشونت و الکل و فساد و سکس حرف میزند؟ آیا به خاطر این است که ارزشهای فریبآمیز و سنتی آن روزها را به مسخره گرفته و احترام به معلم و مدیر و جامعه را مورد سوال قرار داده است؟ یا شاید والدین از این نگرانند که نوجوانانشان با هولدن، راوی ۱۷ سالهی طغیانگر و خشمگین این کتاب که از مدرسه اخراج شده، سیگار میکشد، لعنت میفرستد، فحش میدهد و هیچ هدفی برای زندگیاش ندارد، همزادپنداری کنند و سمپاتی نشان دهند؛ رفتارهایی که واقعیت دارند اما صحبت در مورد آنها مجاز نیست.
ناتور دشت در مورد پسری سرگشته اما باهوش است که آرزوها و اهدافش را از دست داده و به قعر بیزاری و بیگانگی از خود و دیگران رسیده. او در درسهایش مردود و از مدرسه اخراج شده است. گرچه ایام کریسمس است اما به خاطر ترس و نگرانی از رویارویی با خانواده به خانه نمیرود و سفر اُدیسهوار دو روزهاش را به نیویورک شروع میکند. خودش میگوید:
اگر واقعا میخواهید چیزی در مورد من بدانید، حتما اولین چیز این است که من کجا به دنیا آمدهام و بچگی نکبتبارم چگونه گذشت و پدر و مادرم پیش از من چکار میکردند و از این مهملاتی که آدم را به یاد دیوید کاپرفیلد میاندازد. اما راستش را بخواهید من میل ندارم وارد این موضوعها بشوم […] و در ثانی اگر کوچکترین حرفی دربارهی زندگی خصوصی پدر و مادرم بزنم هر دوشان چنان از کوره در میروند که نگو.
ما در طول داستان پی میبریم که راوی بین دنیای خودش و بزرگسالان تفاوت زیادی قائل است و به طور کلی اجتماع را به دو دسته تقسیم میکند: یکی بزرگسالان که دروغگو، جعلی، خودنما و ریاکار هستند و دیگر انسانهای معصوم و بیگناهی که در معرض آسیب آنها قرار دارند. در سفر دو روزهاش شاهدیم که او تا چه حد از اجتماع گریزان و سرخورده است و برای بزرگ شدن مقاومت میکند. هولدن افشا میکند که علاوه بر والدینِ روانرنجور و عصبیاش و جو غیردوستانهی خانهشان، شرایط اجتماعی و معلمهای سختگیر و یک شهر پر از انحرافهای جنسی و فساد چقدر روی او اثر گذاشتهاند. چرا هولدن چنین اجتماعی را در برابر ما قرار میدهد؟
تاریخ این رمان به زمان رکود اقتصادی بزرگ آمریکا در سال ۱۹۲۸ برمیگردد که در بازار سهام به شدت سقوط میکند، کارگاهها و کارخانهها و تعطیل میشوند، نظام بانکی به مرحلهی فروپاشی میرسد، پسانداز میلیونها نفر از بین میرود و بیشتر از ۱۵ میلیون نفر در آمریکا بیکار میشوند. شروع جنگ جهانی دوم اما باعث میشود که بحران اقتصادی آمریکا به خاطر تامین سلاح و مواد غذایی و پوشاک مورد نیاز جنگ التیام یابد. آمریکا با صادر کردن حجم زیادی از کالاهایش به اروپا صنعتی را پرورش میدهد که ضامنی برای بقای کشورش باشد.
این وفور اقتصادی به شیوع دوبارهی «رؤیای آمریکایی» که به علت بحران ۱۹۲۸ مخدوش شده بود، پر و بال میدهد. حس ملی آمریکاییها تحریک میشود و اجتماعی یکدست و موافق و همسان به وجود میآید که با جدیت به دنبال هویت ملیشان میگردند، به ارزشهای ملی و فامیلی و رفاه ناشی از آن روی میآورند، و تداوم و ثبات و رفاه برای آنها ارجحیت مییابد. لازمهی این هارمونی و یکسانشدگی، متابعت از جامعه و پیروی از رسوم و عقاید مشترک، و ندیده گرفتن نظرات شخصی و منحصربهفرد افراد است. تولیدات انبوه، بوروکراسی غالب، آرزوهای یکدستشده، ساختن خانههای یکدست و خلاصه انسانهای همانندشده از عواقب این موقعیت برنامهریزیشده بودند.
سالینجر در این رمان نارضایتی خود را از شرایط اجتماعی و سیاسی نشان میدهد. هولدن برای نشان دادن این انسان برنامهریزیشده، بارها از آدمهای اطرافش با عناوینی چون جعلی، دغلباز، دروغین و خودنما یاد میکند و خصوصیات متظاهرانه و دنبالهرو آنها را برملا میکند. فضای پیرامون هولدن متزلزل، ساختگی و فاقد عمق و گرما است و این نوجوان سرخوردهی آمریکایی از سنتهای دروغین و ارزشهای سطحی مادیگرایانه وازده شده است. او از بیحرمتی انسانها به ارزشهای اخلاقی حرف میزند، از فساد اجتماعی و جنسی، از جوان تنهای آمریکایی که روزی چند بسته سیگار میکشد، از بیگانگیها و ترس و خشم، از نارسیسمی که در جوانان شکل گرفته و از جابجایی ارزشهای انسانی. عدهای معتقدند که امثال همین طرز فکر و کتاب بود که سنگ بنای دوران جدید آمریکا را گذاشت و شاید به تبعیت از همین شروع ادبی بوده که کتابها و سریالها و فیلمهایی که از آن پس برای نوجوانان نوشته شد متمرکز بودهاند بر عصبانیت و وحشتی که اولین بار سالینجر آن را در این کتاب نشان داد.
اما هولدن در مقابل این جماعت ریاکار، انسانهای معصوم و عمدتا کودکانی را میگذارد که در معرض آسیب آنها هستند. شخصیتهای هر یک از این دو گروه در عین اینکه شناختی از خود راوی و مشکلات روحی او به ما میدهند، انعکاسی از جامعه نیز هستند. هولدن از معلم تاریخش حرف میزند که در فضایی پیر و کهنه قدرت باروریاش را از دست داده؛ از فضای خوابگاهش با آدمهای ناسالم و رفتارهای عجیبشان؛ و از خودشیفتگی استرادلیتر (Stradlater) ورزشکار و مقبول که با افسون و اغوا دارد باکرگی دختری را که هولدن دوست دارد از او میگیرد. هولدن از برادرش دیبی روایت میکند که روزی نویسندهی داستان زیبای ماهی قرمز پنهان بوده اما حالا دارد برای فیلمهای باسمهای، عاشقانه هالیوودی مینویسد و به برکت آن وضع مالی بسیار خوبی پیدا کرده:
دیبی حالا در هالیوود زندگی میکنه و خودش رو پاک فروخته. از چیزی که بدم میاد همین سینماست.
از نظر او هالیوود همان بوروکراسی هنرمندانهای است که هنرمند را از خلاقیت فردی بیرون آورده و هدایت میکند به مادیات و تن دادن و ساختن چیزی که جمع دوست دارد.
از دیگر آدمبزرگهای مهم زندگیِ هولدن پدر و مادرش هستند که در این دوران سخت نه تنها نمیتواند روی حمایتشان حساب کند بلکه حتی میترسد به خانه برود. نمونهی این آدمبزرگها در ناتور دشت نشان میدهند که هولدن اگر مریض و افسرده و بیعمل شده بیدلیل نیست.
این آدمبزرگها جنگ افروز هم هستند و قادرند که دنیا را پر از کشت و کشتار کنند. سالینجر که خود مانند یک قهرمان مشتاق وارد جنگ میشود و از چندین مبارزه و اتفاق هولناک جان سالم به در میبرد و نشان شجاعت میگیرد، عاقبت به علت تجربههای دردناک و ویرانگر تحت مراقبت مراکز روانشناسی قرار میگیرد و حس متوهم و و رمانتیک و خوشبینانهی وطنپرستیاش را از دست میدهد. او بعدها در رمانهایش صدمهی جنگ را افشا میکند و درون واقعی و نه آرمانی سربازها را نشان میدهد. وقتی سربازان جنگ جهانی دوم به اجتماع برگشتند و پیروزی را جشن گرفتند، خیلی از آنها از ناراحتیهای روحی رنج میبردند. به همین دلیل بود که مراکز روانشناسی گسترش بیشتری پیدا کردند.
بیوگرافینویسان معتقدند که ناتور دشت شکلی پنهان از یک رمان جنگ است. هولدن نیز از جنگ، اثراتش روی روحیهی مردم و نوجوانها، و فیلمهای باسمهای که در مورد جنگ نشان میدهند حرف میزند: «همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود و همه برمیگردند سر زندگی خوبی که داشتهاند اما این بار قهرمان.» هولدن میگوید از جنگ متنفر است و اگر قرار بر رفتنش به جنگ باشد ترجیح میدهد اعدامش کنند. میگوید چه خوشحال است که بمب اتم اختراع شده چرا که «اگر جنگ دیگری اتفاق بیفتد قصد دارم عدل بنشینم روی کلهی بمب اتم. بخدا قسم این کار را خواهم کرد.» هولدن این را در زمانی میگوید که همه وطنپرست، ملیگرا، آرمانی و آمریکاخواه هستند. او از برادرش دیبی حرف میزند که در جنگ شرکت کرده و برخلاف فیلمهای باسمهای هر وقت به مرخصی میآمده تنها کاری که میکرده این بوده که روی تختخواب دراز بکشد. او گفته بود: «ارتش پر از آدمهایی است که دست کمی از نازیها ندارند.»
هولدن با همین نگرش است که نمیخواهد یکی از بزرگسالها شود. یکی از نتایج مهمی که سالینجر از جنگ گرفته اهمیت حمایت از آدمهای معصوم و آسیبپذیر جامعه است. او به همان نسبت که از بزرگسالان خشمگین است، حساسیت بالایی در مورد بچهها و قشر معصوم و آسیبپذیر دارد و از رنج آنان رنج میبرد. یکی از این افراد برادرش الی است که در ۱۱ سالگی —در ۱۳ سالگی هولدن— میمیرد. این مرگ از ضربههای مهم زندگی او محسوب میشود. مرگ برادری که خالص است و ناب، شاید نماد معصومیت مرده در اجتماع و در راوی باشد. رابطهی ذهنی هولدن با برادرش در طول داستان لایههای عمیقتر و لطیفتری به داستان میدهد.
هولدن در مدرسه شاهد خودکشی انسان معصوم دیگری است که به خاطر آزار و اذیت همکلاسیهایش عاقبت خیز برمیدارد و خود را از پنجره پرت میکند پایین. انسان معصوم دیگر در داستان دختری است به نام جین که از همکلاسیهای مدرسهاش بوده و او آرزوی دیدارش را دارد. این دختر فقط در فانتزی او زندگی میکند و هولدن با تاخیر انداختن در دیدارش میخواهد باور کند که دختر هنوز به معصومیت دوران کودکی خود است. جین هرگز در داستان پیدایش نمیشود. آیا منظور سالینجر بعید بودن عشقی ناب است و توهم در موجودیت و خلوص عشق؟
هولدن در روایت خود با صمیمیت احساساتش را به صورت محاوره، با زبانی پر از طنز و کنایه و دور از مقدسات زبانی آن روزها و به شیوهی مردمان کوچه و بازار برای ما افشا میکند؛ زبانی متمرد، عاصی و ریزبین و انتقادی. راوی اما به هیچوجه آدم منزهی از خود نمیسازد و خود نیز در دغلکاریهای اجتماع سهیم است. میگوید: «من دروغگوترین آدم روی زمین هستم. قباحت دارد.» و از آنجا که راوی مثل یک خدای همهچیزدان جامعه را تحلیل نمیکند، رمان را از یک رمان صرفا انتقادی بیرون میآورد و شخصیتی چندلایه را نمایش میدهد که ضربه دیده و ضربه میزند؛ شخصیتی که در انزوای مطلق خود حالتی دفاعی دارد تا آسیب بیشتری نبیند و مضحکه و استهزا نشود.
تمام خاطراتی که هولدن از معصومیت دارد با درد توام است تا اینکه در انتهای سفرش، در قسمتی بسیار تاثیرگذار و دلپذیر، ما شاهد دیدار او و خواهر عزیز دردانهاش فیبی هستیم؛ عزیز دردانهای که باعث تحول او میشود. او عاشقانه خواهرش را نظاره و به حرفهایش گوش میکند و دفتر خاطراتش را با شوق ورق میزند. خواهرش در عین حال معصومیت برادر را به یادش میآورد. فیبی نیز عاشقانه او را دوست دارد و از او سوالهای کلیدی میکند. هولدن با او حرف میزند و دلیل مردود شدنش را میگوید و عاقبت در مقابل کلیدیترین سوال فیبی که میپرسد او عاقبت میخواهد چکاره شود، کلیدیترین جواب را میدهد:
همهاش مجسم میکنم چنتا بچهی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی میکنن. هزار هزار بچهی کوچیک؛ و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدمبزرگه، غیر من. منم لبهی یه پرتگاه خطرناک وایستادهم و باید هر کسی رو که میآد طرف پرتگاه بگیرم. یعنی اگه یکی داره میدوئه و نمیدونه داره کجا میره من یهدفه پیدام میشه و میگیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. خودم هم میدونم این کار کار آدمهای عاقل نیست، اما تنها چیزی است که دلم میخواد بشم.
او فقط میخواهد جلوی بچهها را از غلطیدن به پرتگاه بزرگسالی بگیرد، آنها را در مقابل تهدیدات محافظت کند و زمان را متوقف کند و از بچههای توی دشت ساکنینی دائمی بسازد. او میخواهد با نجات بچهها خلوص هنوز باقیمانده در دنیا را نجات دهد.


نظر شما چیست؟
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *