مدرسه، میدان مبارزه علیه سرکوب
حیفا المنصور شاخصترین کارگردان سعودی و اولین فیلمساز زن عربستان است. او فیلم ساختن در مرزهای محافظهکار و سنتی عربستان را برای ایجاد تغییر بسیار مهم میداند. وجده نخستین فیلم حیفا المنصور است که توجه همه را به او جلب کرد. داستان فیلم درباره دختربچهای به نام وجده است که برای رسیدن به رؤیای ممنوعهاش، دوچرخهسواری، مبارزه میکند. حیفا المنصور با تمرکز بر این داستان، بستری برای کنکاشی انتقادی پیرامون وضعیت زنان در جامعهی عربستان میسازد که شباهت زیادی به شرایط زنان در ایران دارد. در فیلم میبینیم که چطور مدرسه با تحمیل ایدئولوژی به دختران، سعی در انقیاد آنها به عنوان زن مطیع در خانواده و جامعه مردسالار دارد. در ادامه، فیلم با تأکید بر نیروی شورشگرانه در وجده و نسل تازه دختران نشان میدهد که آنها حاضر به پذیرش ظلم و تبعیض علیه زنان نیستند و به جای انفعال و اطاعت، در برابر استبداد دینی و مردسالاری میایستند و سرنوشتشان را خود رقم میزنند.
بررسی شباهت وجده با دهه هشتادیها و دانشآموزان ایران که از جلوداران جنبش اعتراضی کنونی هستند، به شناخت ویژگیهای نسل جدید و نقش آنها در مبارزه علیه استبداد کمک میکند. راهکاری که وجده در فیلم برای مبارزه در پیش میگیرد، به خوبی نشان میدهد که چطور کودکان و نوجوانان قادرند ایدئولوژی تحمیلی به خود را از درون متلاشی کنند؛ کاری که دانشآموزان در این روزهای ایران انجام میدهند.
فیلم با تصویر تعدادی دختربچه با روپوشهای بلند و گشاد و خاکستری آغاز میشود که در حال خواندن سرود مذهبی هستند. لباسهای یکدست و همسان فردیت و تفاوت و تمایز بچهها را از بین برده و زمینه انقیاد و مطیعسازی جمعی آنها را فراهم کرده است. خانم مدیر مدرسه، وجده را صدا میزند و از او میخواهد که سرود را بخواند. وجده سکوت میکند و سرود را نمیخواند. خانم مدیر او را از کلاس اخراج میکند تا زیر آفتاب در حیاط بایستد. هرچند وجده تحقیر و تنبیه میشود اما با سرپیچی و امتناع از همخوانی با صدای غالب و جدا شدن از جمع تحت سلطه، این فرصت را مییابد تا فردیت خود را احیا کند و از پذیرش زور و ظلم سر باز زند. مخصوصا در صحنه بعد که در خانه صدای موسیقی محبوبش را جایگزین صدای سرود مذهبی تحمیلی میکند، جسارت و قدرت او برای ابراز وجود در برابر نظام ایدئولوژیک آشکار میشود و نشان میدهد با دختر نوجوانی روبرو هستیم که میکوشد صدای خود را در برابر صدای هژمونی برتر حفظ کند و مسیر دیگری را در پیش بگیرد.
محیطی که حیفا المنصور از فضای مدرسه ترسیم میکند، مابهازایی از کلیت جامعه است که بر اساس احکام، سنتها و قوانین، دختران حق ندارند بخندند، صدایشان را مردها نباید بشنوند، با پسرهای همسن و سالشان نباید رابطهای داشته باشند، موها و صورتشان را باید با چادر و برقع بپوشانند، داشتن عکس بازیکنان فوتبال و نوارهای موسیقی مجاز نیست، هر نوع رابطه نزدیک یا تماس عادی با دخترهای دیگر گناه به حساب میآید و در سن کم مجبور میشوند با مردهای بزرگتر از خود ازدواج کنند. در چند صحنه مختلف از فیلم میبینیم که خانم مدیر جلوی بروز هر نوع ماجراجویی و هیجان و کنجکاوی در میان دخترهای مدرسه را میگیرد و رفتارهای طبیعی نوجوانانه آنها را جرمانگاری میکند. او دختری را که از طریق وجده برای دوست پسرش نامه فرستاده و توسط ستاد امر به معروف و نهی از منکر دستگیر شده، اخراج میکند و دو دختر دیگری را که در حال تتو زدن با ماژیک روی پایشان هستند، به اتهام داشتن تماس جنسی با هم جلوی همه بچهها بدنام و گناهکار نشان میدهد. در چنین شرایطی وجده میخواهد دوچرخهسواری کند که برای زنان ممنوع است. قصه اصلی فیلم پیرامون تلاش وجده برای رسیدن او به حقی است که مدام از سوی همه سرکوب میشود و او برای رسیدن به یک خواسته معمولی مجبور است به جنگ جهل و تعصب و تبعیض برود.
اولین بار پسربچه همسن و سال اوست که در حال دوچرخهسواری به او میگوید که دخترها نمیتوانند دوچرخه سوار شوند. پسرک در حال دوچرخهسواری است و وجده در خیابان پیاده راه میرود. پسرک شال سیاه وجده را از سرش میکشد و با خود میبرد. وجده دنبال او میدود و شالش را پس میگیرد و با حسرت و خشم به دوستش و پسربچههای دیگر که با دوچرخه از او دور میشوند، مینگرد. آن شال سیاه و روپوش بلند تحمیلی، آزادی و شور کودکی و نوجوانی او را غارت میکند. اصرار خانم مدیر برای اینکه وجده چادر بپوشد و برقع بزند، کنترل بیشتر دخترک سرکشی است که نمیخواهد شبیه الگوی زن فرمانبردار در جامعه پیرامونش شود. در صحنه دیگری از فیلم، وجده دور از چشم مادرش، با پسربچه به پشت بام میروند و با دوچرخه پسرک مشغول بازی کردن است که با سر رسیدن ناگهانی مادر دستپاچه میشود و زمین میخورد و زخمی میشود. مادر با نگرانی چشمهایش را با دست میپوشاند و فقط میپرسد: «خون از کجات میاد؟ هنوز باکره هستی؟» و تازه وقتی وجده میگوید که زانویش زخمی شده است، به سمت او میرود و کمکش میکند تا بلند شود و همان موقع به او میگوید که «دوچرخه مال دخترها نیست و اگر پدرت بفهمد پسر به خانه آوردهای، تو را میکشد!»
در چنین جامعهای همه دختران باید در خانه و مدرسه شبیه زن سرکوبشده تربیت شوند؛ همچون مادر وجده که فقط در خدمت شوهرش است و چون توان باروری و زایش را از دست داده است، باید به حکم تعدد زوجات گردن نهد. در طول فیلم او را میبینیم که غذاهای خوشمزه و رنگارنگ میپزد، پیراهن قرمز اروتیک میخرد و تمام تلاشش را میکند تا شوهرش را که قصد ازدواج مجدد برای پسردار شدن است، نزد خود نگه دارد. در صحنهای از فیلم، مرد مهمانی مردانهای دارد و مادر و وجده به آن راهی ندارند و فقط باید غذاها را از پشت در به آنها بدهند. بعد از رفتن مرد و مهمانهایش، مادر و وجده در حال خوردن غذای باقیمانده هستند که وجده تصویری از شجرهنامه خانوادگیاش میبیند. در آن به دنبال اسم خودش میگردد. مادر با حسرت و اندوه به او میگوید: «اسم تو در آن نیست؛ در شجرهنامهها اسم دخترها و زنان جایی ندارد.» اما وجده اسم خودش را روی تکه کاغذی مینویسد و جلوی اسم پدرش که خالیست، میچسباند که تلاش او را برای تحمیل خودش به دنیای مردانه اطرافش نشان میدهد. اما مادر که خودش همواره تحت ستم تاریخی سرکوب شده است، میکوشد وجده را نیز با احکام و سنتهای تبعیضآمیز سازگار کند و چادر سیاه خودش را به وجده میدهد و با او تمرین قرآن میکند و به او رسم سکوت و اطاعت زنانه میآموزد.
مدیر مدرسه وجده نیز تلاش میکند تا دخترک سرسخت و جسور را با ایدئولوژی مطلوب خودش تربیت کند. وقتی میبیند تهدیدها و تنبیهات کارساز نمیشود، مسابقه قرآن ترتیب میدهد تا بچهها به بهانه جایزهاش، همان مدلی شوند که او میخواهد. وجده برای به دست آوردن پول جایزه به قصد خرید دوچرخه در مسابقه قرآن شرکت میکند، باحجاب میشود، در برنامههای دینی نقش فعالی برعهده میگیرد و به شکل همان دختر نمونهای درمیآید که خانم مدیر تبلیغ میکند. روز مسابقه وجده برنده میشود و خانم مدیر پیروزمندانه او را به عنوان الگوی همه دختران معرفی میکند و از همه دخترها میخواهد تا به او اقتدا کنند. بعد از او میپرسد با پول جایزهاش چه میخواهد بکند. وجده جلوی چشم همه میگوید میخواهد با آن دوچرخه بخرد و تظاهرش به دختر باحجاب و مذهبی بودن را بهانهای برای رسیدن به رویای ممنوعهاش نشان میدهد. صدای رسا و کلام بدون لکنت وجده، صدای برتر و مسلط مدیر به عنوان نماینده نظام ایدئولوژیک دینی و مردسالاری را خدشهدار میکند و اقتدار و قدرت او را به بازی میگیرد. بچههایی که در سالن حاضر و ناظر هستند، میخندند و هیبت ترسناک خانم مدیر فرومیپاشد. هرچند خانم مدیر در نهایت وجده را مجبور میکند که پول جایزهاش را برای کمک به فلسطینیها بدهد اما خود را بازیچه و مضحکه نقشه کودکانه وجده میبیند که چطور از ایدئولوژی تحمیلی، ابزاری برای گریز از آن ساخته و آن را به تمسخر گرفته است.
نظام دیکتاتوری گمان میکند که میتواند از طریق ارعاب و تهدید و تنبیه یا اعطا و تشویق و فریبکاری، نسل جدید را به دستپرورده خود تبدیل کند و از کودکان و نوجوانان سربازانی برای بقا و تثبیت و تداوم نظام خود بسازد. اما وجده، همچون دهه هشتادیهای ایران، نشان میدهد که هرچند در سیستم زور و تزویر بزرگ شده و مدام در معرض پروپاگاندای حکومتی استبدادی بوده اما اتفاقا همان سیستم آموزشی او و سایر تربیتشدگان نظام سلطه را به افرادی تبدیل کرده که علیه آن نظام عصیان و از درون آن را متلاشی میکنند. کودکان و نوجوانان امروزی از هر چیزی که سلطهگرانه و آمرانه باشد، سرپیچی میکنند و از حق خود برای داشتن آزادی نمیگذرند. بچهها نه فقط از آنچه به آنها تحمیل میشود، امتناع و خودداری میکنند و آن را پس میزنند بلکه آنچه را خود میخواهند، جایگزین میکنند و انتخابشان را به رخ نظام قدرت میکشانند. چنین رویکردی است که باعث میشود در همان سیستم ظالمانه و مستبدانه، مسیر تازهای برای مقابله با ساختار باز شود و دانشآموزان، مدرسه به مثابه نهاد تعلیم و تربیت نیروهای مطیع را به کانون تنش و اعتراض مبارزان علیه حکومت بدل سازند.
اما عصیان بچهها علیه نظام، بر دنیای بزرگسالان نیز تأثیر میگذارد و کودکان و نوجوانان به خانواده و جامعه خود درس مبارزه میدهند و جلودار خیزش مردمی میشوند. در فیلم میبینیم که هرچند مادر در برابر ستم و سرکوب ناشی از جامعه مردسالار سکوت میکند اما وجده از او الگو نمیگیرد و قدم جای پای مادرش نمیگذارد بلکه خودش وارد میدان میشود و حق مادرش را هم میگیرد. در همان آغاز فیلم راننده سرویس مادرش برایش قلدری میکند و به او زور میگوید. مادر در پشت چادر و برقع سیاه نامرئی شده است و حتی صدایی هم برای پاسخ به ظلم ندارد اما وجده که بیحجاب به کوچه آمده است، صدایش را در برابر مرد بلند میکند و جواب او را میدهد. به همین دلیل در پایان وقتی هر دو برای رسیدن به خواستههایشان شکست میخورند و مدیر پول جایزه وجده را به او نمیدهد تا دوچرخه بخرد و پدر نیز ازدواج مجدد میکند، مادر و دختر پیوندی تازه با هم میسازند. مادر با کوتاه کردن موهای بلندی که شوهرش دوست میداشت، با عصیان دخترکش علیه سنتها و قوانین تبعیضآمیز همراه میشود و با معاوضه پیراهن قرمزش با دوچرخه قدمی برای تغییر سرنوشت دخترش برمیدارد. حالا مادر نیز وارد همان میدان مبارزهای شده که دخترش ساخته است. تصویر وجده و مادرش با قلبهایی شکسته با پسزمینهای از مردان درگیر انتخابات، نمایانگر قطع امید از نظام قدرت مبتنی بر دیکتاتوری و مردسالاری است که هرگز برای زنان راهی باز نخواهد کرد و اگر قرار بر تغییری باشد، به دست خود وجدهها و مادرانشان رخ میدهد.


نظر شما چیست؟
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *