«رضا»، تصویرگر یک ایرانِ قلابی مشتریپسند
اگر با دیدی بازتر به بخشی از محصولات فرهنگی تولیدشده در این سالها نگاه کنیم، با جریان فکری پرطرفداری روبهرو خواهیم شد که پیروانش هم در داستاننویسی و شعر، هم در سینما، هم در حلقههای نوظهور عرفانی، هم در فضای فعالان پرطرفدار اینستاگرام، و هم در قالب کتابهای پرفروش شبهروانشناسانهی زرد میکوشند تا با ارائهی تصاویر جعلی و دور از واقعیت از روزگار، زندگی و روابط انسانی، به تخفیف و تقلیل مشکلات عدیده و بغرنج فردی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی اسفبار حاکم بر جامعهی امروز ایران بپردازند. فیلم رضا، ساخته علیرضا معتمدی، بیان یا به عبارتی فروش یک آرزوی دور و دراز است که در قالب فیلم سینمایی بروز پیدا کرده؛ آرزویی که بخشی از جوانان طبقهی متوسطِ روبهبالایِ پایتختنشین یا شاید کلانشهرنشین (اما نه همهی کلانشهرهای ایران) برای گریز از واقعیتهای سیاه و سنگین موجود در جامعه، با پناه بردن به اطوارهایی خاص به آن دل بستهاند و حالا میتوانند مدعی شوند که با این فیلم یک نماینده هم در سینمای ایران دارند.
(توجه: در ادامه خط سیر اصلی درام لو میرود!)
داستان فیلم داستان سادهی جدایی و پیوند مجدد است که در اصفهان میگذرد. فاطی میخواهد پس از نه سال از رضا جدا شود و رضا یک روز، با کمی تردید، اما در نهایت راضی و خندان با او به دادگاه میرود و با هم هماهنگ میکنند که به قاضی دروغ بگویند و بدون دردسر از هم جدا شوند. قاضی دروغهای آنها را باور میکند، فاطی مهریهاش را میبخشد و از هم جدا میشوند. جدایی که آغاز میشود، رضا با دختری ارمنی به نام ویولت که در کافهای کار میکند، آشنا و به او نزدیک میشود. فاطی اما بعد از مدتی آرام آرام سر و کلهاش پیدا میشود و رضا احساس میکند که او قصد برگشتن دارد. به همین دلیل جریان را به ویولت میگوید و با این وجود ابراز علاقه میکند که همچنان رابطهاش با او را ادامه بدهد اما با مخالفت ویولت روبهرو شده و این رابطه تمام میشود. فاطی اما بعد از یک شب ماندن در خانهی رضا، مدتی جواب او را نمیدهد و دوباره از او فاصله میگیرد. رضا که هیچ بروز بیرونیای از اندوه و بههمریختگی ندارد، ناگهان در حین قدم زدن در یکی از کوچهباغهای اطراف اصفهان دچار حملهی قلبی میشود و از هوش میرود. دختری اسبسوار اما او را پیدا میکند و به بیمارستان میبرد. دختر چند باری به عیادت رضا میرود و با او صمیمی میشود اما در نهایت این صمیمیت هم به جایی نمیرسد. سرانجام با آمدن برادر فاطی از خارج، رضا به خواست فاطی، به خانهی مادرزن سابقش میرود تا برادر او از طلاق آنان خبردار نشود. بعد از مهمانیِ پر از شوخی و صمیمیت، فاطی به رضا میگوید که دارد به برگشتن فکر میکند. رضا هم خواهان بازگشت اوست.

داستان فیلم به همین سادگی است و به همین سادگی هم اجرا شده است. فیلم یک لایه بیشتر ندارد و هیچ تلاشی هم برای پرداخت شخصیتها و نشان دادن شرایط واقعی زندگی و لایههای تودرتوی آن را ندارد. فیلمساز با تکیه بر همان آرزوی دور اشارهشده میکوشد زندگی و روابط زناشویی و همچنین روابط خارج از ازدواج در میان طبقهی متوسطِ بهاصطلاح روشنفکر را آرام، کمدغدغه و به دور از هرگونه تنش و تعصب، و البته آزاد و دموکراتیک نشان بدهد. به همین دلیل فیلم هیچ میلی به نشان دادن مشکلات فاطی و رضا ندارد و نمیگوید فاطی چرا میخواهد از او جدا شود. آنها هر بار که با همند خوشحال و شوخ و شنگند، به هم احترام میگذارند و همدیگر را دوست دارند و این جدایی که البته به دلیل همین بیمعنی بودنش دوباره به همراهی میانجامد، در واقع ساخت و پرداخت یک دایرهی بسته و یک گره داستانی باطل است که مجموعهای از اتفاقات حول آن شکل میگیرد اما چیز دندانگیری را طرح و یا بیان نمیکند.
میتوان شخصیت رضا را این طور تحلیل کرد که او با اینکه علاقهای به جدایی از فاطی ندارد، مشکل چندانی هم با آن ندارد، چه از نظر قانونی و چه از نظر روحی. فاطی میرود و او به سرعت با تکیه بر خوشگلیای که خودش به آن اشاره میکند، با دختر تازهای دوست میشود و به زندگیاش ادامه میدهد تا زمانی که دوباره فاطی برمیگردد. رضا برای این بازگشت و قطع رابطه با ویولت هم هیچ مشکلی ندارد و به راحتی پذیرای همهی این موضوعات است و خم به ابرو نمیآورد. حتی سکتهی قلبی او هم چنان بیمقدمه و خارج از بافت داستان اتفاق میافتد که کمتر میشود آن را به دلیل رنج دوری از فاطی یا جدایی از ویولت دانست و شاید راحتتر بتوان این حمله را به چاقی و خوشخوراکی رضا نسبت داد تا مسائل دیگر. در واقع این سکته در قصه رخ نمیدهد تا ما شاهد رنج رضا باشیم بلکه این سکته پلی است برای ساختن ارتباط تازهی رضا با دختر اسبسوارِ اثیریگونهای که روایت آن هم بیسرانجام رها میشود.
در واقع تصویر پذیرا و بیدردی که نویسنده و کارگردان این اثر از رضا، رابطهها و جامعهی اطرافش نشان میدهد، همان آرزوی پوک و یا دور و درازی است که رؤیای خیلیهاست اما در ایران امروز، و با وجود روابط اجتماعی و فرهنگی و سیاسی پیچیده و فاسد حاکم بر آن امکانپذیر نیست و صد البته مثل روز روشن است که راه تحقق آن هم از مسیر پوشاندن مشکلات و نشان ندادن و پنهان کردنشان زیر یک فرش کرمان خوشنقش نمیگذرد.
خانهی رضا زیباست، محلهای وقوع و حرکت داستان همگی زیبا و آرامند، دوستیها و روابط در عین وصلها و جداییها زیبایند، انسانها زیبا و فهمیده و بیعقدهاند و رضا به عنوان شخصیت اصلی این داستان در صدر این آرامش و زیبایی قرار دارد. اما این شخصیت برای کسی که نویسنده و روزنامهنگار و معمار عصر حاضر و البته ساکن ایران است، به هیچوجه قابل پذیرش و درک نیست مگر اینکه بدون هیچ بحثی این موضوع را بپذیریم که رضا جزو خیل نویسندگان و روزنامهنگاران گلخانهای شکمسیرِ هُرهُریمسلک همان طبقهی متوسطِ روبهبالای کلانشهرنشینی است که در این روزگار تلختر از زهر، و در این سیاهترین و سختترین دوران معاصر، ترانهی «همهچی آرومه، من چقدر خوشحالم» از لبشان نمیافتد و حتی ممکن است با وجود داشتن شیوهی زندگی امروزی و غیرمذهبی، ناگهان با شنیدن صدای اذان دلشان مالش برود و در نماز جماعتی هم شرکت کنند؛ همانطور که رضا چنین میکند.

البته ناگفته نماند که علیرضا معتمدی کوشیده تا با انتخاب شغل نویسنده برای رضا و با تکیه بر موضوع داستانی که او دارد مینویسد، به زعم خود کمی به عمق روایت خود بیفزاید. اما متاسفانه این روایت موازی هم به دلیل بیارتباطی موضوع و همچنین کهنه بودن، هیچ کمکی به داستان اصلی و موضوع روابط پیچیدهی انسان معاصر نمیکند و توفیقی بیشتر از معرفی شخصیت رضا به عنوان یک نویسنده غریبه با مسائل روز نمییابد. داستانی که رضا مشغول نوشتن آن است درباره پیرمرد صد سالهای است که پانصد سال قبل، در حین سفر حج بیمار شده و توسط خانواده سر راه گذاشته میشود تا بمیرد. اما نمیمیرد و در نهایت پس از هفت روزِ پرفراز و نشیب توسط باکرهای پیر نجات پیدا میکند و سرپناهی مییابد و به زندگیاش ادامه میدهد. این داستان به شکل تکگویی در خلال داستان اصلی و لابهلای اتفاقات روایت میشود، بیآنکه هیچ روزنهای را به سوی معنابخشی بیشتر به داستان اصلی بگشاید.
پیداست که علیرضا معتمدی به عنوان نویسنده و کارگردان این اثر، به عمد کوشیده تا اثری تمیز و آرام، به دور از زشتیها و پلیدیها و تعصبها و حقارتها و داد و فریادهای حاکم بر جامعهی امروز ایران بسازد و بدون نزدیک شدن به واقعیت روانشناسی جمعی امروز این جامعهی خشمگین و آمادهی انفجار، شیوهی حیاتی عرفانی و در حین حال امروزی پیشنهاد بدهد که کاملا در جبههی مخالف فیلمهای دیگرِ بابشدهی امروز سینمای ایران قرار میگیرد که مدام درگیر مصیبت و افسردگی و بزهکاری و جنایت و دروغ و عربدهکشی هستند. معتمدی آنقدر به تبلیغ این آرامش معتقد است که دکوپاژ خود را هم به گونهای طراحی میکند که کاملا در خدمت این فضا باشد. عدم گرفتن تصویرهای بسته از بازیگران، نمایش قابهای زیبا و جذاب از شهر اصفهان و درون فضاهای بسته، و همچنین استفاده از پلانهای طولانی و حرکتهای محدود دوربین حربههایی فنیاند که او برای هموار کردن این مسیر به کار گرفته است. به عنوان نمونه، او در این مسیر تا جایی پیش میرود که در تنها صحنهای که ناگزیر تنشزاست، حین داد و فریاد و اعتراض ویولت به رضا، در صحنه جداییشان هم، دوربین را توی اتاق نگه میدارد و از پشت پنجره و با کمک موسیقیای حواسپرتکن، زهر این دعوا را نیز میگیرد تا این آرامش مصنوعی بههم نخورد.
فیلم علیرضا معتمدی برای من یادآور تصویری است که بنگاههای تازهتأسیس جذب توریستهای خارجی از ایران میدهند: ایرانی زیبا، کهنسال و صبور، با شهروندانی آرام، پذیرا و بیمشکل؛ یک ایرانِ قلابیِ مشتریپسند.


نظر شما چیست؟
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند *