دایی بهمن شاعر است و در نامههایی خطاب به بهار، خواهرزادهی دو سالهاش، دربارهی تجربهها و درک و دریافتهای شاعرانهاش از اتفاقات ساده و روزمرهی زندگی با او حرف میزند.
در ادامهی قسمت قبل، پگاه در قصهاش از پدربزرگی صحبت میکند که راه عبور از زمستان را به خوبی میداند. بر این داستان، منطق «پایان شب سیه سپید است» حاکم نیست بلکه عملا خود شب سیه سپید است. داستان با آرزویی زیبا که مادر برای پگاه دارد به پایان میرسد.

