
«گتسبی بزرگ» و رؤیای آمریکایی
شاید جواب این سوال برگردد به تاریخ انتشار این کتاب. گتسبی بزرگ در دوران شکوفایی و رونق اقتصادی آمریکا نوشته شد. به دنبال جنگ جهانی اول، یعنی همان سالهای ۱۹۲۰، اروپا آسیب زیادی دیده بود اما به عکس آمریکا از نظر اقتصادی و بازرگانی رشد بیسابقهای کرده بود. روز به روز بر تعداد میلیونرهای آمریکا افزوده میشد و رویای میلیونر شدن همهگیرتر. در همین دهه بود که تئوری رویای آمریکایی رواج پیدا کرد؛ اینکه یک جامعهی آزاد به همه امکانات پیشرفت میدهد و هر انسانی علیرغم اینکه کجا متولد شده باشد و در چه طبقهای از اجتماع رشد کرده باشد، باید بتواند به خوشبختی مورد نظرش دست پیدا کند. این تئوری گرچه در شروع مبارزهای با جامعهی سنتی بود و نشانی از آزادی و رهایی داشت، اما فیتز جرالد در این رمان نشان میدهد که چطور بشر آمادگی به انحراف کشیدن هر طرحی را آنطور که دلش میخواهد دارد، چگونه رویای آمریکایی آلوده به فساد شد و چگونه توهم دست یافتن به ستارگان از طریق قدرت، ثروت و موقعیت اجتماعی رواج پیدا کرد. (همانطور که کالیگولا امپراتور رم به خاطر قدرتش اصرار داشت ماه را به دست آورد.)
راوی این رمان پسری است به اسم نیک که از غرب آمریکا به شرق رفته تا در آنجا زندگی کند. او در محل استقرارش درمییابد که همسایهی بسیار ثروتمندی به نام گتسبی دارد. این همسایهی مرموز به خاطر مهمانیهای مداوم و مفصلی که در خانهی بسیار بزرگش برگزار میکند بسیار معروف است. در این داستان ما با راوی اول شخصِ شاهد روبروییم. اول شخص است چرا که «من» دارد داستان را روایت میکند و شاهد است چرا که راوی تمرکزش بر شخصیتی است که دارد مشاهدهاش میکند. ما شاهد این نوع روایت در رمان موبیدیک نیز بودهایم. اما در این نوع روایت مخاطب از طریق نظرات و ارزشگذاریها و قضاوتهای راوی است که با داستان و شخصیت ها ارتباط برقرار میکند. در اینجا مثلا شاهدیم که نیک، راوی داستان، چگونه در شروع با ریخت و پاشهای جشنهای گتسبی که هر شنبه برگزار میشود و صدها مهمان در آن شرکت میکنند، به دیدهی تحقیر مینگرد و از او فاصله میگیرد. یا در جای دیگری از داستان به این نتیجه میرسد که اشراف ارزش و شایستگی توجه را ندارند.
اما روزی دعوتنامهای شخصی از گتسبی به نیک میرسد و پای او را به مهمانیهای خود باز میکند تا آنجا که خود یکی از اعضای اصلی این مهمانیها میشود. نیک از همان ابتدا درمییابد که خود گتسبی در مهمانیها حضور ندارد و هیچکس هم سراغش را نمیگیرد. هرچه بیشتر میگذرد علامت سوالهای بیشتری در مورد این مرد در ذهنش ایجاد میشود. در این رمان کشف شخصیت گتسبی و عملکردهای او از مواردی است که خواندن این کتاب را جذاب میکند؛ مخصوصا غیبت او در ابتدا و چگونگی ورودش به داستان. عاقبت در آخر شبی، نیک گتسبی را میبیند که به نور چراغ سبزی در آن طرف شهر خیره شده است. گتسبی به نیک میگوید که عاشق دیرینهی دختری به نام دیزی است و آن چراغ سبز در اسکلهی خانهی دیزی قرار دارد. گتسبی اعتراف میکند که دلیل برگزاری این جشنهای هفتگی این است که وی امید دارد روزی دیزی به صورت اتفاقی گذارش به اینجا بیفتد. گتسبی از دیرباز عاشق دیزی بوده اما از نظر طبقاتی نتوانسته او را راضی به ازدواج با خود کند. وقتی میفهمد که دیزی با مرد ثروتمندی ازدواج کرده، تمام این سالها را دست و پا میزند که به اندازهی همسر او مرفه شود تا شاید بتواند مورد قبول او واقع شود. نیک اتفاقا از خویشاوندان دیزی است و با او و همسرش تام در ارتباط است و با آنها رفت و آمد دارد. از آنجا که او شاهد ارتباط سرد و نامهربانانهی دیزی و تام با یکدیگر است در نهایت قبول میکند ترتیب ملاقات گتسبی و دیزی را فراهم کند.
شخصیت گتسبی و محل درآمد او از نظر اطرافیان و خود نیک در مه فرو رفته و در موردش شایعات زیادی بر سر زبانهاست. ما در آیندهی داستان باز هم در مه است که درمییابیم گتسبی از طریق قاچاق مواد و الکل است که به این ثروت رسیده و به میمنت آن منتظر دیزی نشسته است.
این کتاب گرچه در سطح، یک داستان عاشقانه است اما در عمق یک نقد بدبینانه است از اوضاع و طبقهبندی اجتماعی در دههی ۲۰ آمریکا که یکی از دهههای پر ماجرا و پر طغیان آمریکاست. در این کتاب نویسنده شخصیتهای مختلف را از قشرهای مختلف انتخاب کرده و تمهای مختلفی از قبیل عدالت، فساد، اشتیاق به مال و قدرت، طمع، خیانت و رویای آمریکایی را در سرنوشت و عملکرد آنان روایت میکند. راوی از طریق بازگو کردن زندگی و عاقبت گتسبی، توهم، فساد و انحرافی را که در رویای آمریکایی وجود دارد بازنمایی میکند. عاقبت اما این خود گتسبی است که بهای این توهم و فساد را میپردازد و ما در انتهای کتاب شاهدیم که چگونه خود را با شلیک گلولهای به قتل میرساند و بی جان در استخر میافتد.

فیتز جرالد در این رمان دو قشر مختلف از نخبگان مالی را به ما نشان میدهد اما بین آنها تفاوت قائل میشود. قشر اولی که نویسنده بر آنها دست میگذارد ثروتمندانی هستند که با ثروت به دنیا آمدهاند؛ مانند دیزی و همسرش. اینها کسانی هستند که ثروت را از نسلها به ارث بردهاند و به اصطلاح روی ثروتی قدیمی خوابیدهاند. اینها معمولا به شیوهی مردم عادی کار نمیکنند چرا که مجبور به کار نیستند بنابراین خیلی در مورد کار بحث نمیکنند و بیشترین مشغلهشان چگونگی تفریح کردن و پیدا کردن سرگرمی برای زندگیشان است. در مقابل این قشر اشخاصی مانند گتسبی هستند که ثروت را به ارث نبردهاند، از قشر پایین جامعه میآیند، تنشان به کار عادت دارد و برای به دست آوردن ثروت رنج و زحمت زیادی را متحمل شدهاند. گروه اول که وارث پول هستند بر امثال گتسبی برتری احساس میکنند و به آنها با چشم تحقیر نگاه میکنند. به نظر آنها این نوآمدگانِ یکروزه هرگز نمیتوانند اصالت و حساسیت و سلیقهی ناب آنها را داشته باشند چرا که هم تنشان به کار سخت عادت دارد و هم به هر حال از طبقهی پایین آمدهاند و با خصوصیات این طبقه هرگز شبیه نخبگان نمیشوند. این اشرافِ وارث در نظر فیتزجرالد قشری پر از قضاوت هستند و یاد نگرفتهاند چطور به ارزشهای انسانهای اطراف نگاه کنند و تمام هم و غمشان این است که چطور این برتری را دائمی و ابدی کنند. اینها همان کسانی هستند که در مهمانیهای گتسبی شرکت میکنند، مینوشند و خوش میگذرانند اما هرگز سعی نمیکنند که صاحب خانه را ملاقات کنند و با او آشنایی حاصل کنند. وقتی گتسبی میمیرد اینها هیچکدام بر مزارش حاضر نمیشوند چرا که مردهی او دیگر هیچ نفعی به حالشان ندارد.
نویسنده این دو گروه مرفه را در دو طرف شهر نشان میدهد؛ اشرافیت کهن در مقابل طبقهی تازه به دوران رسیده. چراغ سبزی که در اسکلهی خانهی دیزی نصب شده و همواره گتسبی به آن چشم میدوزد نه تنها نمادی است از معشوقهی او بلکه نمادی است از رویای آمریکایی؛ از آرزوی گتسبی که بتواند به جغرافیای آن طرف دسترسی پیدا کند و خودش را در آن طبقهی اجتماعی جا دهد. در نهایت هم این اتفاق امکانپذیر نیست و شاهدیم که گرچه دیزی با دیدن دوبارهی او به شدت هیجانزده و احساساتی میشود اما به راحتی با اولین دستانداز از او روی برمیگرداند و حتی به او خیانت میکند تا به طبقهی خودش وفادار بماند. نیک در قسمتی از کتاب که شاهد خیانت دیزی و شوهرش به گتسبی است میگوید: «آن دو، تام و دیزی، آدمهای بی قیدی بودند؛ چیزها و آدم را میشکستند و بعد میدویدند و میرفتند توی پولشان، توی بیقیدی عظیمشان یا توی همان چیزی که آنها را به هم پیوند میداد، تا دیگران بیایند و ریختوپاش و کثافتشان را جمع کنند.»
نویسنده در این کتاب منظور پنهان خود را از طریق ساختن سه منطقهی مختلف جغرافیایی بازنمایی میکند. همانطور که گفته شد گتسبی نوکیسه در یک طرف شهر زندگی میکند و دیزی و تام، اشراف قدیمی، در طرف دیگر شهر. محل سوم اما محلی است به نام درهی خاکستر که بین این دو محله قرار دارد و در بهترین حالت متعلق به طبقه متوسط است؛ طبقهای که پولی در بساطشان نیست و تنها نصیبشان از رویای آمریکایی گرد و غبار و خاکستر و آرزوست. چه کسی در این محل زندگی میکند؟ تام، همسر دیزی، معشوقهای دارد که با همسر مکانیک و فقیرش در درهی خاکستر زندگی میکنند. این زن درست مثل دیگر افراد طبقات متوسط در درهی خاکستر و در شرایطش میخکوب و زندانی شده؛ محلی که زن دارد تمام تلاشش را میکند که از آن بگریزد و او نیز پرشی به طبقات بالای اجتماع داشته باشد. در حقیقت شاید همین اشتیاق اوست که باعث شده بدون مشکلی، از تعهدات اخلاقی خود فاصله بگیرد، به همسرش خیانت کند، به زن دیگری خیانت کند و حتی اگر شده برای مدت کوتاهی در زندگی خیالی خود، روزهای خوشی را سپری کند. چیزی که او اما متوجه نمیشود این است که اشرافی مانند تام هرگز او و امثال او را به طور واقعی در دایرهی خود جا نمیدهند. در این مورد میتوانیم به عادت تام در داستان اشاره کنیم که چطور زنانی را از طبقات پایین برمیگزیند تا این زنان به خاطر ثروتش به او این اجازه را بدهند که احساس برتری و قدرتمندی خود را ثابت کند (قدرتی که در مقابل دیزی از آن عاجز است). این زن چیزی بیش از یک وسیله برای تام نیست. در آیندهی داستان میبینیم که به محض اینکه رابطهی تام و دیزی در خطر میافتد چه ترس و هولی زندگی تام را فرا میگیرد و علیرغم اتفاق ناگواری که برای این زن میافتد چطور تام کاملا از خود سلب مسئولیت میکند و گتسبی را گرفتار میکند.
نماد جالب توجه دیگری که در درهی خاکستر میبینیم یک تابلوی بزرگ تبلیغاتی روی یکی از دیوارهاست. این تابلو تبلیغ یک دکتر عینکساز است. در این تابلو یک چشم بزرگ میبینیم در حالیکه بقیهی اعضای صورت در اثر زمان پاک و محو شدهاند. این چشم همهی رفت و آمدهای آنجا را زیر نظر گرفته است. این چشم حالت خدایی دارد. شاید چشم زمانه است که ناظر دروغها و زجرها و خیانتها و آرزوی کسانی است که هر روزه از درهی خاکستر عبور میکنند. فیتزجرالد هم با چشمان تیز خود چهرهی خشن و ناهنجار آمریکایی را نشان میدهد که در آن شیدایی و جنون ثروت دارد آن را میراند به طرف بحران اقتصادی بزرگ در سال ۱۹۲۸، یعنی سالها بعد از نوشتن رمان. فیتزجرالد جهانبینی کج و معوج و مادیگرایی را نشان میدهد که باعث شده تمرکز و تلاش بشر بر معناهای سطحی و بیرونی گذاشته شود، در حالی که در واقع این شفقت و دلسوزی و حساسیت است که انسان را از حیوان جدا میکند. چرا گتسبی در رویای آمریکایی شکست خورد؟ آیا به خاطر این نبود که او اخلاق و پرنسیپ اجتماعی را قربانی نمایشهای مادی خود کرد؟ قربانی زرق و برق مهمانیها و خانهی بزرگ و اتوموبیلها و خودنماییها؟ کپیبرداری از زندگی اشراف که جز خودش و ثروتش چیز دیگری را نمیبیند؟
نیک راوی داستان که خود از خانوادهای نسبتا ثروتمند، اما نه به اندازهی تام و گتسبی، میآید، در نهایت با مشاهده و تجربههایی که در میان این قشرها و ارزشگذاریهایشان به دست میآورد، ارزشهای خود را حفظ میکند و از سقوط اخلاقی آنها کناره میگیرد. وقتی نیک گتسبی را افتاده در استخر میبیند او را تصور میکند که در جایی در آن بالا نشسته و به عاقبت این رویا چشم دوخته و به پوچی آن غمگینانه لبخند میزند؛ به آرزوهایی که برای آینده بود اما اصلا ربطی به آینده نداشت.





