
هزار و یک شبِ ایرانِ مدرن
شطرنجِ بادِ محمدرضا اصلانی اینروزها به یُمن اصلاحِ تصویر سینماتکِ بلونیا باز دیدنی شده −تحفهای قابل و تحسینشده، رهآوردی از شاعر-فیلمسازی که نامش عموماً ذیل دو جریانِ شعر حجم و موجِ نو برده میشود. در تاریخهای منعندی ادبیاتِ معاصر ایران، نام او با دو دفترِ شعر شبهای نیمکتی، روزهای باد و بر تفاضل دو مغرب ثبت است اما دو سال پس از انتشار دفتر اول، اصلانی نخستین فیلمش را هم ساخت: مستند جام حسنلو و داستان کسی که میپرسد. پس از جام حسنلو، اصلانی چندین مستند و فیلم کوتاه ساخت و عاقبت سال ۵۵ شمسی به شطرنج باد رسید.
شطرنج باد با آیههایی از سورهی التکاثر آغاز میشود[۱] پس شاید بتوان گفت فیلمی است در نکوهشِ آنانی که هوای «تفاخر به فزونی ثروت» را در سر دارند. طرح موجز داستان و شخصیتها مشخص است: ناپدری، حاجعموی سالوسی (با بازی محمدعلی کشاورز) است که دوز و کلک بار کرده و ارثیهی خانمبزرگِ بیوه را هاپولی بالا کشیده و دو دستی به ماترک چسبیده؛ میراثبرِ حَقّهْ خانمِ کوچیک (با بازی فخری خوروش) است: افلیج، زیبا و «زنِ اثیری»؛ شیطانکهای دور و برِ حاجی (برادرزادههایش) و خنّاسان بازاری که به اعتبارِ مایملکِ بادآورد او را به جا میآورند؛ دایهخانم و کنیزک (که عطف به افسانههای کهن خدمتگزار است و فتّانه) هم خدمت خانم میکند و هم کارِ بسترِ حاجی و برادرزادهها –شعبون (با بازی شهرام گلچین) و رمضون (با بازی اکبر زنجانپور).
اما فراتر از این طرحِ خام، باید به سراغ لایههایی پنهانتر رفت. احمدِ اشرف موانع تاریخی رشد سرمایهداری در ایران را با نحوهی شکلگیری شهرِ اسلامی آغاز میکند: «شهر اسلامی متشکل بود از ارکان سهگانهی ارگ، مسجد جامع و بازارها که هر یک جایگاه یکی از عناصر متشکّلهی اجتماعی شهری یعنی علما، عمّال دیوانی و بازاریان (تجّار، کسبه و پیشهوران) بهشمار میآمد.»[۲] راه طولانی رسیدن به ارگ، برای هرکدام از این عناصر متشکّله توسل به دیگری بود: جامع به بازار و بازار به جامع. اما میانجیِ رسیدن هر کدام به دیگری چیست؟
در این طرحِ محدودِ شطرنجِ باد، من این میانجی را کنیزک (با بازی شهره آغداشلو) میدانم و حضورش را بهانهای میکنم برای نامیدنِ مجدد اثر: «هزار و یک شبِ ایرانِ مدرن». مایهی قوام این نامیدنِ مجدد نه فقط حضور کنیزک که سلطان جائر و وزرای مکّاری است که هر کدام در پی بستن طرف خویش از این خواناند و خانمِ کوچک: وارثِ مام. کنیزکْ شهرزادِ این قرائت مدرن از تاریخی سیاه است، از تاریخ دولهها و ممالک که زیرِ جُلِ صاحبقران هر کدام شهنشاهِ همبستران و استران خویشاند، جای بادهْ خون مینوشند و تمشیتشان به چرتکه است. قهری است که سرِ این زالوهای عباپوش و فینهبهسر به تعلیمی آهنین کوفته خواهد شد: تاریخ به دادمان میرسد و صحنهای را احضار میکند در چند پرده. آنچه خانم کوچک و کنیزک میکنند همانی است که بورژوازی نوپای ایران کرد. تاتیاش که گام شد، کوشید تا دستِ ملّاها را ببند، یکی را فرستاد گَلِ دار و باقی را به حاشیهی مدارس دینی. لشگرِ دعا که ادعای قانونگذاری داشتْ شد خوشهچینِ مرحمتِ تعلیمی آهنین. عجیب نیست اگر که پس از اعدام شیخِ نوری اقلاً تا جنبش ملیشدنِ نفت، روحانیت نتوانست دوباره به روی زمینِ سیاست بازگردند.
اما سرکوبشده بازمیگردد. چه باک اگر آنان که سر گران داشتند و بادِ تفاخر به دماغْ سرکوب شدند و اجسادِشان سنگفرشِ برآمدن آهنینها شد؟ هرچند چه بهتر اگر بتوان ماترکِ نبرد را باز ترک کرد، چادرسیاهِ عاریتی پوشید و افتتاح درها را گره زد به شهادتینِ صبحگاه و رفت. به کجا؟ شاید به ملکوتِ خواهریِ ارباب و کنیز.
این اذانِ صبحْ طلوعِ هذیانی است که بارها پیش از این به شکست انجامیده بود. بازار، رکن اساسی شهرنشینیِ ایرانی، سالها در پی بازگشت به عرصهی سروری بود. از همان زمان که صنعتِ نورسْ جایگاه بلامنازع و کهن آن را به سخره گرفت، استادکاران (عملههای تمامیتی بزرگ) را یا آواره کرد یا جذبِ خود. اگر بخواهم تاریخی دقیق به دست دهم، مقصودم از طلوعِ هذیانْ برآمدنِ هیولای جمهوری سیاه از دلِ آشوبِ چندینسالهی انقلابهایی بههم پیوسته است: مشروطه، صنعت نفت و بهمن ۵۷؛ و اگر بخواهیم به بیانی دقیقتر شطرنج باد را به تاریخِ مدرن ایران ربط دهیم باید گفت که تلاشِ بورژوازی صنعتی (دست در دستِ استبداد سلطنتی) برای سرکوبِ ملّایانی که به هزار و یک طریق به ملّاکان فئودال پیوسته و با آنان متحد بودند به جهنمی زمینی برای هر دو طرف بدل شد؛ جهنمی که در آن پیروز ماجرا برخلاف همیشه، نه شعبون (خان) که اینبار رمضون (خان) است.
از مشروطه به اینسو فئودالهای شهری ایران تحت سازماندهی بازار و در قالب تجّار و اصناف گوناگون خود را در قالب تشکّلی قدرتمند به عرصهی سیاست ملی عرضه کردند. تجّار در تقسیمبندی اقشار اقتصادی نسبت به اصناف دست بالاتر را داشتند، از اینرو که سروکارشان هم با دربار و دیوان بود و هم با جامع و علما. درواقع میتوان تجّار را مجری منویاتِ شاه و شریعت نامید حال آنکه اصناف (پیشهوران و صنعتگرانِ خُرد) منقاد این منویات بودند. اگر به شطرنج باد برگردیم، اتابک نمایندهی قشری از تجّارِ محافظهکار است که از دلالی میانِ دیوان و اصناف ثروت میاندوزند. آنچه که وی بر سر املاکِ و مستغلاتِ محل مناقشه آورده نیز عیناً در راستای همین صرافی و مبادلهی دلّالانه میانِ تجّار کلان و صنفهای خُرد است. رمضونخان نیز ادامهدهندهی همین مسیر است با این تفاوت که همواره در صرافت نوآوری است و میکوشد با خدعه، بورژوازیِ فلجِ ملّی را با خود همراه کند تا با کنارزدنِ آن راه را برای صعودِ تجّارِ بازار باز کند؛ تجّاری که میکوشند در جامهی ترقّی اما با محاسنی حناگرفتهتر از ملّایان بیش از پیش خود را به ارگ نزدیک کنند.
اما این میان و برای قوامِ تثلیث مقدّس به نسخهای مجرّب نیاز است. عجیب نیست اگر طبیب (که او هم به نحوی هوای ربودنِ قاپ خانم و ارثیه را در سر دارد) به خانم کوچک توصیه میکند: «به مقدّسات فکر کن، نه به آدمها».
جدّ و جهدِ روشنفکرانِ مشروطه اقلاً هفتاد سال سدِّ راه این وحدت مقدس بود. آنچه امروز بهعنوان سکولاریسمِ ناشی از تکنوکراسی وردِ زبانِ بلندگوهای رسمی است، غشائی بود که خلاء میان ارگ و جامع یا ارگ و بازار را پر میکرد.[۳] به خاطر داشته باشیم که نمایندهی این تکنوکراسی شعبونخانِ قصهی شطرنج باد است. او ظاهراً در اعراض از تهمتْ قصد بستنشستن در حرم دارد اما در حقیقت این هم حقهای است. سرمایهداریِ ملی که نتوانسته بود از دل زایمانی طبیعی و به سلامت متولد شود، دست به دامان سزارین شد. سزاری که از این ولادت باشکوه پا به عرصهی وجود نهاد دیگر نه قزّاقِ تزاری بود و نه دستآموزِ استادانِ بریتانیایی؛ ملغمهای بود از همه. به سرمایهی خارجی همانقدر روی خوش نشان میداد که به پایگاهِ عمومی روحانیتِ سنتی. و در قماری مدام همپیالهی هر قدرتی بود که نمیتوانست آنها را همچون عشایر ایران از سر راه بردارد. محمدرضا سوداگر در پیوستی به جلد دومِ رشد روابط سرمایهداری در ایران مینویسد:
دولت (-ِ قاجار) دیگر توانا به تلفیقِ منافع سرمایهداران، بازرگانان، علما و روسای قبایل که بلوک قدرت را تشکیل میدادند، نبود. علاوه بر این دخالتهای روسیه تزاری و امپریالیسمِ انگلیس موجب تضعیف هرچه بیشتر نیروهای تولید داخلی و سستی و بیاعتباری حکومتِ مرکزی را فراهم کرده بود.
طبق پیشبینی بالفور در ۱۹۲۱ (۱۳۰۰) در برابر ایران سه راه قرار گرفته بود: ادامهی حکومت و سیر امور بدانگونه که هست، وقوع یک رویداد انقلابی دیگر، و بالاخره فروپاشی تام و تمام کشور.[۴]
سوداگر ذیل این سه راه و هر راه به دلایل مربوط به خود (برای مثال، ساختار اقتصادی و اجتماعی نظام اربابی، شکل نفوذ و روابط سرمایهداری، ضعف طبقه متوسط که پایگاه اصلی بورژوازی ملی بود و بالاخره نحوهی پیروزی انقلاب مشروطه) معتقد است رشد سرمایهدارانه در جامعهی ایران دو راه بیشتر نداشت: راه اشرافِ مشروطهخواه یا راه نظامیان.
اینجاست که در عین عُجب به شطرنج باد برمیگردیم. یکی از اشراف مشروطهخواهی که به گفتهی سوداگر هوای تغییر نظام سیاسی-اجتماعی ایران را بدون تغییر در روابط تولیدی و اقتصادی داشتند مشیرالدوله است؛ صاحب عمارتی که داستانِ شطرنج باد در آن رخ میدهد. مشیرالدوله پیرنیا که فرمان مشروطیت را برای اولین بار خطاب به مردم خواند در اواخر حکومت قاجار و پس از مشروطیت چندینبار ردای صدارت اعظم پوشید. او از پدران بنیانگذارِ وزارت عدلیه (عجیب نیست اگر اضافه کنیم: و بورژوازی ایرانی؟) بود. میتوان جسارتی به خرج داد و او را قابلهی همان سزار مقتدری نامید که باید به ضرب و زور مینشست و شیوهی جدیدی از روابط را مینشاند. پیش از آنکه عمر سیاسی وی به سر آید در آخرین کابینهاش، پس از تلاش بسیار توانست وامی به ارزش دو میلیون دلار و در ازای اعطای امتیاز نفت شمال به کمپانیهای آمریکایی اخذ کند و از اینجا به بعد نوبت سزار بود که پا پیش بگذارد.
خوابها همواره به دادمان میرسند. عجیب نیست اگر خانم کوچیک پیش از معاشقه با کنیزک خوابی که دیده را تعریف میکند: زنی فرنگی در باغی نامعلوم و در حضور رمضونخان گلولهای به سینهی خانم (به مجاز از سرمایهداری ملی ایران) شلیک میکند. سوداگر محصولِ ناقصالخلقهی این زایمان غیرطبیعی را جامعهی اربابی-بورژوایی میخواند و رضاشاه را برگزیدهی آن و اضافه میکند که تمام دولتهای خارجیِ ذینفع در ایران او را به یُمن امنیتی که دولتِ مرکزی فراهم کرده، به رسمیت میشناسند. از اینجا به بعد و میتوان گفت تا اصلاحات ارضی، دو شیوهی تولید و دو نظام اقتصادی همزمان بر ایران حاکم بود: هم نظام اربابیِ داخلی و هم نظامِ بورژوایی داخلی. نظام اربابی داخلی تحت حاکمیتِ شاهنشاه –بزرگترین ارباب (مالک فئودال) کشور− بود و شاهنشاه اسیر وسوسههای هر دو نظام حاکم. دمی خود را همراه با دغدغههای نظامِ اربابی-مذهبی نشان میدهد و دمی مطیعِ دستوراتِ سرمایهی خارجی و در نهایت، آنچه همگان میدانند. امنیتِ رضاخانی و سرکوب عشایر شورشی و نیروهای دموکراتِ رادیکال بستر مناسبی بود برای رشد و نموِّ سرمایهی خارجی، راهآهن شمال به جنوب که مسیر تجاری بریتانیا به هند را تکمیل میکرد و ….
فکر میکنم شباهت و حتی اینهمانی قصهی شطرنج باد و تاریخ واقعیِ انسانهایی واقعی که این برههی مشخص را بارها و بارها، در هر لحظه که مساوی است با تمام ابدیتِ تاریخ، زیستهاند مشخص باشد. شاید وقت آن رسیده که از تاریخ حاکمان جاکَن شویم و به حلقهی مفقود و مغفول فیلم (و حتی تاریخ) بپیوندیم: به رختشویان. عقیده دارم این رختشویان، نوعی همسرایان شرقیاند و اگر با آن فرض نخستین همداستان باشیم، با اینکه میتوان شطرنج باد را نوعی هزار و یک شبِ ایران مدرن نامید، میتوان نگاتیو را وارونه کرد و از پشت به تاریخ نگریست و گفت دیگر مهم نیست که حضور متناوب اما منقطعِ همسرایانِ رختشو −با تمام حماسهها و قصههایشان− فلشفوروارد است یا فلشبک؛[۵] حضوری که همواره پشتِ برگ کاغذ داستان و نگاتیوِ فیلم و بومِ نقاشی ملموس است و گهگاه با تمام وسواسها، وسوسهها و تمنّاهای خود روی صحنه میآید برای بهکاربستن ترفندهایی که خاصِ این طبقه است، برای بهدستآوردنِ همدلی و همزبانی همطبقهی خود و یا حتی برای تسخیر عرصهای که تا پیش از این، در اختیارشان نبوده.
اگر به مارکس رجوع کنیم «پرولتاریا چیزی برای از دستدادن ندارد الّا زنجیرهای خود». شاید بتوان کمی پیشتر رفت و گفت پرولتاریا چیزی برای از دستدادن ندارد الّا جهانی از دریغشدههایی که هنوز بهدستش نیاورده؛ جهانی گوناگون که ممکن است در نظرِ کنیزک قاپِ شعبونخان باشد و در نظر رختشوها قصههایی از زیر و بمِ قصهی اربابان و در نظر کارگران صنعتیِ کارخانههایی که هیچوقت ساخته نشد: اعتصاب.
هربار که رختشوها به صحنه برمیگردند، ناگهان لابلای اصوات نامفهومْ قطعهای از پازل گذشته و آینده را آشکار میکنند. هر بازگشتِ رختشوها −بگذارید پردهپوشی را کنار بگذارم− هر بازگشتِ کارگران به روی صحنه، پرده از حقیقتی برمیدارد که در لفاف آنچه پشت دیوارهای خانهی اربابان میگذرد، پنهان است. این بازگشت، مهر تاییدی است به سرنوشت محتومی که انتظار نظام اربابی و سرمایهداری ملی را میکشد. هربار که کارگران بازگشتند یکی از اینها صحنه را ترک گفت: اربابان، سرمایهداران خارجی، سلطنت مطلقه. حالا فقط بازار مانده و جامع. عجیب نیست اگر تاریخ پنجاهسال اخیر ایران، تاریخِ همدستی همین دو است؟ بازارْ جامع را به ارگ فرستاد و خود را در قالبِ جامع جا زد. حالا که علیالظاهر تمام رقبا کنار رفتهاند، حالا که احتمالاً به دقایقِ پایانی این شطرنج باد رسیدهایم، وقت آن نیست که رختشوها باز به صحنه برگردند؟ آیا وقت آن نرسیده که کارگران راه رسیدن به ارگ را یاد بگیرند؟
پینوشتها:
[۱] كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ/ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ/ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ/ ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ.
[۲] احمد اشرف، موانع تاریخی رشد سرمایهداری در ایران، تهران:انتشارات زمینه، ۱۳۵۹، ص ۲۳.
[۳] فراموش نکنیم وقتی یکی از کارگزاران مورد وثوق جمهوری تلویحاً خود را تکنوکرات خواند، چه بلوایی به راه افتاد.
[۴] محمدرضا سوداگر، رشد روابط سرمایهداری در ایران: مرحله گسترش، تهران: انتشارات شعله اندیشه، ۱۳۶۹، صص ۷۷۸-۷۷۷.
[۵] آنچنان که محل بحثِ اصلانی و آرش سنجابی است در سینما اعتماد.





